حکایت عطسه و باد معده!

یکی از بحثهای داغ و تکراری! میان دوستان ایرانی غربت نشین بحث ماندن یا برگشتن است. این بحث اگر چه به اشکال و مصادیق مختلف مطرح میشود ولی جوهر مایه اش همواره یکی است و آن این است که زندگی در ایران بهتر است یا زندگی در فرنگ که  البته در اینجا مصداق آمریکاست. حال این بهانه می تواند دلتنگی دوستی برای خانواده اش یا قصد فراش یا تجدید فراش دوستی با دختری ایرانی و ایران نشین باشد. معمولا بحث، دو طرف اصلی دارد; فردی که تقریبا کامل قانع شده است و معتقد است که زندگی در آمریکا به مراتب برای او بهتر است و طرف دیگر که معتقد یا مشکوک است که زندگی در ایران میتواند بیشتر مفید به حال و مزاج او باشد. معمولا هم طرف سومی در بحث حاضر است که با نگاهی فکور عاقل اندر سفیه وار به دو طرف می نگرد و سری می جنباند و میگوید که هر کجا خوبی و بدی خودش را دارد! و خوشحال از نظریه نه سیخ و نه کباب سوزانده خود به حماقت و تعصب دو طرف لبخند میزند. کمتر هم پیش می آید که دو نفر دیگر  از فرد سوم در مورد وزن و حجم این بدی ها و خوبی ها و مصادیق آن سوالی کنند و عرقی سرد و تند به پیشانی نشسته از ادامه صحبت دست می شویند.
به تجربه دریافته ام که علت آنکه همواره این گونه بحثها بدون صورتجلسه ایی به پایان میرسد دو چیز بیشتر نیست.  اول آنکه ما انسانهایی هستیم با تجربه های متفاوت در زندگی و بر خلاف باور عمومی اگر چه همگی ایران نام سرزمینی را با هم به گفتگو می نشینیم ولی تصویرمان گاه چنان از هم دور است که به منتقدین فیلمی میمانیم که اساسا بر سر دو فیلم متفاوت به جدال نشسته اند. دوم آنکه نیازها و ترجیحات شخصی مان هم بخشی به تبع آن تجربه های متفاوت و بخشی به تبع وراثتمان کمتر شبیه هم می ماند.
شخصاً تا به اینجای عمر  کمتر تردیدی در ترجیحات فردی نداشته ام تا آنجا که همیشه  از حالات مرزی و شک و دودلی میان ماندن یا رفتن فرسنگها دور مانده ام و همواره در میانه این جدالهای لفظی هنگامی که میشنوم که سرزمین مادری امرزومان هم خوبیهای خودش را داراست بی اختیار به یاد حکایت زیر می یافتم که گویند:

مؤمنی را وارد بهشت  کردند، به محض ورود به یاد اوصافی که در دنیا از بهشت شنیده بود می افتد و می بیند که جوی ها و نهر های فراوان از شیر و عسل در کنار درختان ِ سر به فلک کشیده جاریست و هوای لطیف و آهنگ های موزون فضا را انباشته است . در کنار نهری ، سفرة صبحانه اش را گشوده و چاشت مفصلی می خورد که ناگاه وی را عطسه‌ای عارض میشود ، بلادرنگ  حوری زیبا در مقابل وی حاضر شده و از وی می پرسد :  سرورم ، مرا صدا کردید ، در خدمتگذاری حاضرم ! مؤمن شگفت زده می‌‌گوید : من کسی را صدا نزدم ،  فقط عطسه نمودم. حوری می گوید : اینجا همه مرا اینگونه صدا می کنند، حالا هم آمده ام و آماده ام که آنچه می خواهی برآورده کنم !مؤمن که تاکنون موجودی به آن زیبایی ندیده بود ، فی الفور بند جامه را گشوده و به مجامعت مشغول می شود که در آخرین لحظات مجامعت ، از فشاری که بر مؤمن آمد ناگهان و بی اختیار بادی از او خارج می شود و بلا فاصله فرشته ی مذکری با قد بلند و اندامی تنومند ، با ذَکری آماده بکار در مقابلش ظاهر می شود ! مؤمن دست از مجامعت کشیده و می پرسد : که هستی و اینجا چه می کنی ؟ پاسخ می شنود : من غلمان هستم و فرشتة ذکور مقیم بهشت ، تو مرا صدا زدی ؛ حال آمده ام و در خدمت تو هستم !! مؤمن میگوید که  من کسی را صدا نزدم فقط در اثر فشار، بادی پر صدا از من ناخواسته خارج شد. غلمان می گوید که در اینجا همگان مرا اینگونه صدا می زنند ! و بدون معطلی مؤمن را بر گردانیده و چنان نبایدی با او میکند که چهار ستون بدن مؤمن به لرزه می افتد . مجامعت به پایان می رسد و حوریه و غلمان از نظر مؤمن نا پدید می گردند ، مؤمن هم سفره خود را جمع کرده و لنگان عزم خروج از بهشت را جزم می کند. هنگامی که میخواهد از دروازه بهشت خارج گردد ، دربان متعجب علت خروج را از وی سؤال می کند .مؤمن می گوید : ((مرا در روز بیش از یک عطسه عارض نمیشود ، ولی روزانه صدها گوز می زنم ، اینجا به کار من نمی‌آید !!))

/ 7 نظر / 57 بازدید
طاها بذری

درود بر سینا خبری ازت نیست؟ سنت آپدیت 6 ماه یکبارت رو خوب به جا میاری برادر! میگم شمایی که اونجایی کمی در مورد نظر مردم در مورد وضعیت اقتصادیشون بنویس اگر امکان داره.

علی

سینا جان دقیقا علت این بحث و جدل ها همانگونه که گفتی تجربه متفاوت ما انسانها از زندگیست تجربه متفاوت نگاه مختلف بهمراه دارد ولی در این مملکت هیچ موجود زنده ای از احترام برخوردار نیست و اخلاقیات معنائی ندارد اگر کسی میتواند بخاطر دلتنگی دوستی یا تجدید فراش و غیر و ذلک با این قضایا کنار بیاید قدمش سر چشم بسم الله الحق که خوب گفتی بعضی ها روزی یک عطسه آنهم شاید بزنند ولی آن دیگری را روزی صد بار و بیش پس بهشت بکارشان نمی آید.

یلدا

ای بابا...ما گفتیم اگه بریم این داستان "ماندن یا رفتن" دیگه تموم میشه.... امان از ما ایرانیها که ز گهواره تا گور درگیر "ماندن و رفتنیم"

رها

من دیروز پریروزها بالاخره تونستم بلاگ‌چرخون رو درست کنم الان اومدم بهت بگم کدش رو میخوای که دیدم بلاگ‌چرخون داری به چه ماهی! D:

parham

خلاصه و مفيد گفتي :) بايد ديد هر كس راه ارتباطيش با دنياي بيرون بيشتر از بالاست يا از پايين !‌ اگه مثلا يه زن و شوهر هر هفته 2 دوبار خونه مامانم اينا جمع ميشن، يا مثلا روزي 2 ساعت تلفني حرف مي زنند و يا اينكه مي نشيتنند و همه سريالها رو با ولع تماشا مي كنند هرچند كه بعدش هزار تا فحش ميدن اما باز هم نگاه مي كنند ...ا خب بيشتر ايراني هستند،‌ برن اونجا اذيت مي شن. يا مثلا جديدترين آهنگ رپ يا پاپ ايروني رو گوش مي دن و ميرن رو هوا، باز هم بايد تو ايرن بمونند. بعضي از نشانه‌ها خيلي تابلو هستش و البته بعضي از موضوعات هم تا تو شرايط قرار نگيري نمي توني راجع بهشون نظر بدي مثلا من فكر مي كنم كلا از سيستم اسلحه و ... در آمريكا بدم زياد و نمي دونم چه احساسي بهم ميده، از دور كه احساس بدي ميده اما تا تو داستان نباشم نمي تونم نظر شخصي بدم كه باعث فرار من ميشه يا نه

ترنجک

خیلی موضوع جالبی رو مطرح کردید و شسته رفته با یک مثال جالب نتیجه گیری کردید. از این حکایت هم بسی مستفیض شدیم!

نفیسه

بعد از مدتها که وبلاگ قدیم خودم رو می خوندم به اینجا iهم سر زدم ، خواستم یک ردپایی به جا گذاشته باشم... همین