سفرنامه ال پاسو (قسمت دوم)
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥  

عمو ابوافضل----یه پهلوونه----دستاش قشنگه----قدش بلنده---تا آسمونه---- ما تشنمونه---خدا می دونه---چشمای اون قشنگن....

در افق آسمان آبی میدلند و بر فراز هزاران چاه نفت..تصویر غولی سر در آسمان با دستان قشنگ! و چشمانی زیبا در ذهنم نقش میبنده و اگر کوچتکرین تمایل احتمالی همجنسگرایانه هم در ضمیر ناخودآگاهم باقیمانده بود به این ترتیب به مشمئزترین شکل موجود خاموش میشه ...صبرم به سر میاد و آهنگ رو روی خواننده همیشگیم کریس دی برگ میگزارم ولی افسوس که بعد از دو ترانه آی پاد بی معرفت خاموش میشه ...حالا من موندم یک دشت بی انتها و رادیویی که برخلاف دالاس که در سراسر موج اف ام آن هیچ جای خالی یافت نمیشود به یک باره خالی از هر گونه امواج رادیویی شده ...اوپس(به قول آمریکایی ها)‌..یک جا رو گرفت ...شبکه رادیویی فاکس نیوز شاخه میدلند(چه شود!!؟؟)......گوینده رادیو در حال صحبت در مورد رسوایی مارک فولی نماینده جمهوریخواهه...و اینکه بعد از استعفای او باید دست از سرش برداشت...و میگه کاری نکنیم که مثل قضیه برادر جان اف کندی شش ماه بعد از مرگش افسوس بخوریم که بیش از حد ناجوانمردانه باهاش برخورد کردیم...ملت هم تلفن میزند و همه موافق و جمهوریخواهه دو آتیشه...در آخر برنامه مجری میگه ممنون از تلفنها اجازه بدید قبل از پایان برنامه نکته ایی را به شما یادآوری کنم و اون اینکه در ماه رمضان استمنا نکنید چون روزه اتون باطل میشه ..اینو من نمیگم آیت الله خامنه ایی رهبر ایران گفته...تا برنامه بعد خدا نگهدار...من مبهوت از پیغام غیر منتظره آخرین امواج فاکس نیوز رو هم از دست میدهم....یواش یواش از میزان سبزیها کم میشه و بر تعداد کاکتوس ها اضافه میشه...هر کدوم یه شکلند...بسیار زیباست... البته با اون شکل معروفه کاکتوس که احتمالاً الان تو ذهن شما نقش بسته فرق میکنند...ایستگاه موسیقی مکزیکی رو پیدا کردم ...مکزیکی ۱۸ اسب نه آمریکانیزه شده مثل شکیرا...خیلی رو اعصابند ولی از سکوت بهتره ...آفتاب کم کم مخفی میشه ولی هوا هنوز روشنه...جاده خیلی خلوت تر از قبل شده...الان از جایی گذشتم که باید ساعتم را یک ساعت عقب بکشم ...ساعت موبایلم به طور خودکار تغییر کرد و به وقت ال پاسو تنظیم شد٬جالبه!...بعد از نیم ساعت سروکله ابرها در آسمان پیدا میشه ...هوا هم تقریباٌ تاریک شده در چشم به همزدنی چنان باران سیل آسایی شروع به بارش میکنه که برف پاک کن با منتهای سرعت کوچتکترین کمکی نمیکنه...بیش از سه الی چهارمتر جلوتر معلوم نیست ...به ناچار فقط خط وسط جاده را تعقیب میکنم که منحرف نشم ...باران به به شکل افقی در در حال بارشه...رعد وبرق های مخوف هم به شدیدترین شکل ممکن در افق بیابان به زمین اصابت میکنند ...در سربالایی جاده نگاهم بر روی آمپر ماشین که به حداکثر چسبیده خشک میشه ....به یکباره مثل فیلمهای سینمایی همه چیز وخیم شد...توقف در چنین شرایطی محاله ...با این تریلیهای غول پیکر جاده و با این دید کم کلکم کنده است...شارژ آی پاد هم تموم شده که لااقل ابوالفضل کمکم کنه...به سختی تابلوی خروج رو تشخیص میدم و به پمپ بنزینی میرم ...مردم حتی زیر سقف پمپ بنزین در اتومبیلشان حبس شدند شدت باران و زوایه آن تفاوتی برای سقف یا غیر آن قایل نیست...به هر زحمتی که شده خودم رو به گالن خالی در صندوق عقب رسانده و با یک خیز سه گام به داخل مغازه پمپ بنزین وارد میشم.. ولی تمام لباسهایم آب چکانه.....دختر فروشنده به کف مغازه اش که از وجود من خیس در آبه نگاهی میکنه و بادیدن گالن در دستم و با اشاره دست میگه که میتونم از اتاق پشتی آب بردارم ...پس از طی نیم ساعت قدری از شدت باران کم شده ...تمام موج اف ام رادیو پر از شبکه های رادیویی ال پاسو شده ...فاصله چراغهایی که گاهگاهی در تاریکی بیابان پیداست کم میشه و همه اینها باعث دلگرمیست که جانان من تا ال پاسو راهی نیست...(ادامه دارد)


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سفرنامه ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin