سفرنامه ال پاسو (قسمت اول)
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥  

                                                                                    

یادمه بچه که بودم شب عید که میشد  همیشه با برادرم تا آخرین لحظه اضطراب داشتیم که برای تعطیلات نوروز مسافرت میریم یا نه..پدرم نمیخواست ما تا آخرین لحظه از برنامه باخبرباشیم مبادا که با لغو آن طلبکاربشیم و به اصطلاح  از کولش پایین نیاییم و و اینگونه بود که ما از شوق قبل از سفر که چه بسا بیشتر از خود آن لذت بخش بود٬ محروم میشدیم.اصولاً نهاد خانواده هم در ایران همچون حکومت ترجیح میدهد که تصمیمات پشت درهای بسته اتخاذ شده و تا آخرین لحظه آرامش کانون گرم! خانواده(نظام) حفظ شود و پس از آن نیز هر گونه اعتراض احتمالی به بهای مصلحت خانواده(نظام) سرکوب شده و اگر هم عنایتی اعطا میگردد نه از سر حقی٬ که تماماً موهبتی است که باید بر آن پیشانی شکر سایید!با این مقدمه هیچ چیز لذت بخش تر از آن نیست که با برنامه قبلی یا بدون آن ساک کوچیکت رو پشت صندوق بیاندازی به فضای اضافی صندوق عقب بخندی که مجبور نیستی خروارها لباس و سوغاتی و گز وآجیل و ماست چکیده و نون خشک و لحاف و دشک و بالش جا بدی .و نیم ساعت وقت صرف کشف محلی برای جاساز  چهار لیتری عرق و ورق و تخته نرد کنی و ده دقیقه رو در صندوق بالا پایین بپری تا بسته بشه.اینقدر ساده که از سادگیش نیم ساعت شک داری که نکنه چیزی کمه...آخه نباید به این راحتی باشه...تو همین فکرها هستی که از محدوده شهر خارج میشی...جنگلهای اطراف دالاس مسلماً هر ایرانی تازه واردی را شگفت زده خواهد گرد.بخش غربی ایالت تگزاس با میانگین باران ۸۰۰-۹۰۰ میلیمتر (معادل بارش در رامسر) در سال نمایی متفاوت از توقعات به رخ میکشد...به برکت آی پادی که از دوستی قرض کرده ام از اف ام رادیوی ماشین دارم موزیک ایرانی گوش میدم و حسابی هوای جاده شمال زده به سرم...۴۰۰ تا موزیک روی این فسقلی هست تازه کلی جای خالی داره به این فکر میکنم که سرعت تکنولوژی حتی فرصت مرور خاطرات رو ازمون گرفته...زمانی بود که توی جاده شمال ایست بازرسی بود که مبادا برنج تو ماشینت داشته باشی ...آخه بردن برنج از شمال به سایر نقاط ممنوع بود...نوارهای موسیقی رو از ترس مامور هر کدوم رو یک گوشه میگذاشتیم که مبادا طرف ببینه...یادمه یه بار شوهرخالم(یادش گرامی) که بیماری قلبی داشت با ماموری که از ماشینش برنج پیدا کرده بود درگیری لفظی پیدا کرده بود نزدیک بود سکته کنه ...داد میزد گناه که نکردم برنج خریدم که بخورم ...ومن هم در عالم بچگی با ترس از شیشه عقب نظاره گر بودم  ...۲۰۰ مایلی میشه که یک کله غرق در افکارم اومدم ..فرفره های غول آسایی در افق بر خط الراس تپه های سبز مشغول تولید برق هستند...تابلوهای مک دونالد و ساب وی و برگر کینک و پیتزا هات و ... هر ۲۰-۳۰ مایل وسوسه ات میکنند که برای ناهار و نماز! بزنی کنار...به پای چلوکباب رستوران سعادت دلیجان و ماست موسیر با نون داغش نمیرسه ولی خب خیالم راحته کیفیتش اگر بهتر از دالاس نیست بدتر هم نیست...بعد از ناهار هوا گرمتره شده از جنگلها هم خبری نیست ولی هنوز خاک پیدا نیست. در دوسو مزرعه ها با علفزارهای سرسبز و کلبه های چوبی یادآور چهره هالیوودی تگزاس است.تابلوهای کنار جاده هم پیامهای جالبی دارند مثل اینکه ((تگزاس رو کثیف نکن))‌ یا ((مشروب بخور٬ رانندگی بکن٬ برو زندان)) ...باز هم طبق معمول یاد ایران افتادم ((نماز اول وقت فراموش نشه)) یا ((صلوات بر محمد و آل محمد))...کاش اینقدر که نگران بهشت رفتنمان بودند به چگونه کشته شدنمان هم فکر میکردند شاید هم چون خیالشون راحت شده که میریم بهشت دیگه کی و چگونه مردنمان مهم نیست...راستی این بنیامین هم کم ناله نمیکنه به غیر از یکی دو تا آهنگهایش که قبلآ شنیده بودم بقیه رو همش داره ناله میکنه....بعد از ۱۰۰ مایل دیگه دارم به میدلند نزدیک میشم ...سرزمین نفت...همونجایی که هر روز تو اخبار بهای نفتش رو همراه با نفت برنت دریای شمال اعلام میکنند...من تا به حال فکر میکردم تمام چاههای نفت باید دکل های بزرگ داشته باشند ...باورکردنی نیست در دو طرف فقط مزرعه های نفتی است ...هزاران تلمبه کوچک مشغول استخراج نفت برای صاحبانشان هستند...تصور کن به جای اینکه توی مزرعه ات چغندر بکاریی بعد ببری کارخانه قند اصفهان بفروشی ...نقت از توی زمینت در بیاد و به نزدیکترین پالایشگاه بفروشی...هر دوری که پمپ میزنه ۵۰ دلار ...بد نیست نه؟(ادامه دارد)


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سفرنامه ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin