واشنگتن دی سی ۲
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥  

 

                                                                                                ((یادواره توماس جفرسون))

هفته پیش به واشنگتن رسیدم. شهرسبز و با صفایی ست. جایت خالی. امروز بارها گفتم ای کاش اینجا بودی. حتماً حالا فکر می کنی آها، باز هم یکی از آن روزهای پر از به به و چه چه داشته.

اطراف "مال" (Mall) بودم، پارک بزرگ واشنگتن که از یک طرف به کنگره یا مجلس آمریکا و از طرف دیگر به مجسمه آبراهام لینکلن ختم می شود. زیر آفتاب داغ ظهر دکه های فروش بستنی و آلاسکا کارشان سکه بود. اینجا بزرگسال ها هم آلاسکا خورند، چیزی که اروپایی ها این روزها دور از شأن خود می دانند.

چند صد متری پایین تر بوی کباب به مشامم رسید. نزدیک که شدم دیدم روی یک پارچه نوشته انجمن کالیفرنیایی های واشنگتن. دویست- سیصد نفر، بزرگسال و بچه، توی چمنی به بزرگی یک زمین فوتبال توی گروه های کوچک و بزرگ پراکنده بودند. بعضی شان در حال خوردن ، بعضی مشغول رسیدگی به دود و دم کباب، چند نفری در حال والیبال و عده ایی مشغول تشویق والیبالیست ها، بچه ها هم مشغول بازی. عده ایی هم دور و بر چند تشت بزرگ پلاستیکی پر از یخ جمع بودند. نزدیک تر که شدم یکی شان دستش را داخل تشت کرد و یخ ها را کنارزد ویک قوطی پپسی بیرون آورد و گفت تشنه ایی؟ گفتم آره. پپسی را که دستم داد اشاره کرد که اگر آبجو می خواهم باید منتظر شوم تا سرد شود.

راه افتادم سمت دم و دستگاه کباب پزها. سخت مشغول بودند. بلال هم درست می کردند. دورتر، روی یک میز بزرگ، بساط سالاد بود و کنار میز چند نفری دور و بر یک یخچال که به نظر می رسید پر از بستنی و آلاسکا باشد، جمع شده بودند. فکر کردم باید حتماً یکی دو ساعتی میهمان این جماعت باشم.

همه چیزسلف سرویس بود و همه از خودشان پذیرایی می کردند. با انبر یک تکه مرغ را داخل بشقاب یک بار مصرف می گذاشتم که کسی گفت "Sorry" منظورش را نفهمیدم. با نشان دادن مچ دستش اشاره کرد که مچبند دارم؟ عجب حماقتی. چطور متوجه نشده بودم که همشان یک نوار نازک آبی به مچ دارند. با شرمندگی گفتم: "Oh, I didn’t know". اشاره کرد به آن طرف محوطه. گفتم: "OK"

پشت یک میز خانمی یک نوارکاغذی دور مچم بست و گفت: ده دلار. بعد انگار یک مرتبه یادش آمده باشد گفت: اصلا کالیفرنیایی هستی؟

گفتم: نه. جا خورد. "پس کجایی هستی؟" بعد ادامه داد: اینجا برای کالیفرنیایی هاست.

گفتم: ایرانی ام اما لندن زندگی می کنم، چند ماهی هم قرار است در واشنگتن باشم.

خندید و گفت: اگر همین طور به سمت غرب بیایی سر از کالیفرنیا در می آوری. ده دلاری را که گرفت پرسید تی شرت چه رنگی می خواهم.

پرسیدم: بابت تی شرت هم باید پول داد؟ گفت: نه.

یِک تی شرت آبی گرفتم که دونفر مثل خودم راحت داخلش جا می شد. "کوچکترش را نداری؟" گفت: همین که گرفتی سایز کوچک است.

تی شرت را توی کیفم گذاشتم و دوباره به سمت دود و دم کباب راه افتادم. جایت خالی. آنقدر کباب و بلال و سالاد خوردم که دل درد گرفتم. بعدش هم بستنی، که شاید می شد دیرتر بخورم ولی ترسیدم تمام بشود.

بعد توی چمن زیر آفتاب دراز کشیدم. حال متناقضی داشتم. خلسه روحی همراه با دل درد فراوان. چند دقیقه ایی که گذشت صدای گیتار بلند شد. دو سه نوازنده رفتند روی یک سکوی چوبی و برنامه موسیقی شروع شد. آنهایی که به اندازه خورده بودند کم کم شروع کردند به رقصیدن و آنهایی که بیشتر خورده بودند همانجا که بودند خودشان را تکانکی می دادند.

بعد از هفته ها بارش مداوم و باد سرد لندن آفتاب واشنگتن می چسبید. کسی هم کاری به کارم نداشت. با ده دلار که اینجا پول یک ساندویچ بیشتر نیست کلی کباب و بلال و نوشیدنی و سالاد و بستنی خورده بودم. لازم نبود تا آخرروز چیزی خرج کنم و تازه یک تی شرت هم گرفته بودم. روی تی شرت نوشته "Remain Californian" یعنی: کالیفرنیایی بمان.

*داریوش همایی خبرنگار بی بی سی


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سفرنامه
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin