انوشه انصاری
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥  

هفته پیش توی جلسه انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه نشسته بودم.بحث بر سر برنامه های سال جدید تحصیلی بود و اینکه با بودجه موجود بهتره چه برنامه هایی ترتیب داده بشه که دانشجویان سایر ملل به خصوص آمریکایی ها با فرهنگ ایران بهتر آشنا بشند . از اونجایی که اگر شما حداقل  ۵۰۰  تا ۶۰۰ دلار هزینه کرده٬ سخنران دعوت کنید(قابل توجه اینکه اینجا نه تنها سخنرانان مفتی جایی سخنرانی نمیکنند بلکه حضار هم به جای کتک زدنشان بعضآ بلیط خریداری کرده به حرفهای فلان نویسنده  گوش میکنند!) و  آگهی کرده که مثلآ فلانی در مورد تاریخ ایران صحبت خواهد کرد٬ تنها کسانی حضور پیدا خواهند کرد که به فرهنگ ایران علاقه مند بوده و  درباره آن از قبل اطلاعاتی داشته اند٬ نه افراد بی اطلاع که مورد نظر ما بودند. خلاصه به این نتیجه رسیده بودیم که باید یک برنامه هیجان انگیز یا کنجکاوی برانگیز  ترتیب داد و در کنار اون اطلاعاتی  هم در مورد ایران داده شه مثلآ  بروشور یاعکس و..  توزیع کرد. هر کسی مشغول دادن پیشنهادات خودش بود.  یکی میگفت من دوستام رو میارم گیتار میزنیم آواز میخونیم تو محوطه دانشگاه .  اون یکی میگفت کباب درست میکنیم واز این قبیل....تا اینکه نوبت به دخترخانمی که کنار من نشسته بود رسید.ایشون هم گفت من هم میتونم به عمه ام بگم بیاد اینجا! من هم که سعی کرده بودم نخندم پرسیدم: ببخشید عمه تون؟ گفت آره آخه عمه ام رفته فضا!...تازه دوزاری اینجانب افتاد که خانم انوشه انصاری عمه ایشون هستند.یادم افتاد که  ایران٬  رفقا هم  عمه های همدیگه رو کم هوا نمی کردند٬ ولی خب فضا چیز دیگه ایست...


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin