فریاد
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥  

                                                                                            

چند سال پیش محمد رضا شجریان آلبومی به نام فریاد به بازار داد که حاوی آهنگی با شعری از فریدون مشیری بود.امروز بطور اتفاقی به این شعر برخوردم و به زمان انتشار این آلبوم رفتم.دوران خدمت سربازیم مصادف شده بود با آغاز دوره رکود فضای سیاسی ایران و هرکس از دوستان٬ افسرده به گوشه ایی خزیده و خیره به کنجی نشسته بود. گهگاه صدای کوفتنی بر پشت دست به گوش میرسید که :اِه اِه اِه دیدی چطور شد؟..............و پس از آن دوباره همه به کنجی زُل زده.... سکوتی مرگبار....گهگاهی شیونی به گوش میرسید و جمعی به دور فردی کف به گوشه لب........... و دوباره سکوت .... کامیار که گفت٬ آلبوم را خریدم. اگرچه هنوز از نگاه امروز٬ سیاست و اجتماعِ ایران٬ آزادی بیشتری را نفس میکشید  ولی در مقایسه با سالهای پر التهاب پایانی دهه هفتاد شدیدآ  سرخورده بود.ایران٬ امروز٬ هنوز هم این شعر را میخواند:

  مشت می کوبم بر در

پنچه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم،خفقان!

من به تنگ آمده ام،از همه چیز

بگذارید هواری بزنم:

-آی!

با شما هستم!

این در ها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم.

لب بامی،

سر کوهی ،

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند!

چه کسی می آید با من فریاد کند؟


کلمات کلیدی: موسیقی ،کلمات کلیدی: سیاست ،کلمات کلیدی: خاطره ،کلمات کلیدی: ایران
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin