تصور کن
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥  

                                     

دوستی به نام ((چشم)) پرسیده:                            

از اینکه به هیچ دینی
ماورایی
خدایی
اعتقاد نداری احساس پوچی نمیکنی؟
احساس الکی زنده بودن
احساس اینکه به هیچ کس و هیچ جا تعلق نداری نمیکنی؟

اینکه چطور با توجه به این  چند مطلبی که تابحال نوشته ام  در مورد من میشه به این نتیجه رسید که به هیچکس و هیچ جا احساس تعلق نمیکنم جای بسی تعجبه ولی از اینکه بگذریم..

۱)‌ یادمه بچه که بودم از دیدن کارتونهای تلویزیون خیلی لذت میبردم ولی همیشه تعجب میکردم که چرا پدرم کارتون نگاه نمیکنه. فکر میکردم چون بزرگ شده زشته که نگاه کنه و حق نداره اینکار رو بکنه .دلم به حالش میسوخت .به خودم میگفتم چقدر بابا بودن سخته.من هیچوقت دلم نمیخواد بزرگ بشم.حتی فکرٍ ندیدن کارتون تنم را میلرزاند.

۲)یکی از دوستان که اخیراً صاحب نوزادی شده میگفت نمیدونی پدر شدن چه حسِ جادویی داره هنگامیکه موجودی زنده را در بغل گرفتی که احساس میکنی بخشی از وجودته...راستسش خیلی سعی کردم احساسش را درک کنم ولی نشد...در دنیای تجردٍ من٬ تأهل زنده به گوریست!

۳)افرادی  که سیگار میکشند یا زمانی سیگار میکشیدند به یاد دارند که تصور دنیای بدون سیگار چقدر هراس انگیز بوده براشون.مگر میشه بعد از ناهار سیگار نکشید! یکی از دشواریهایی که متخصصین ترک اعتیاد مواد مخدر با آن مواجه هستند تلقین امکان وجود دنیای پس از ترک است.فرد معتاد توانایی فکر کردن به دنیای پس از اعتیاد رو از دست میدهد.حتی سالها پس از ترک٬ احتمال بازگشت به دنیای اعتیاد برای یک فرد معتاد بسیار بالاتر از یک شخص عادیست. درد و رنجی هم که معتاد در طول پروسه ترک اعتیاد متحمل میشه خارج از تصور ذهنی است ولی این مساله توجیهی برای پزشک جهت رها کردن بیمار ندارد.

۴)تمام این مسایل برمیگرده به دریچه و زاویه دید ما به دنیا .همه ماها به نوعی دست به معامله میزنیم  بین آرمانها و اهدافمان در زندگی و میزان راحتی و رنجی که ممکن است در راه رسیدن به آن آرمان متحمل شویم. پزشکان چاق میدانند که چاقی تا چه حد برای سلامتیشان مضر است ولی به نوعی مصالحه دست میزنند میان سلامتی و راحتی.در ایران دوستی داشتم که معتاد به الکل شده بود در مقابل اعتراض من همیشه این جمله را به سویم پرتاب میکرد :( عرض زندگی مهمتر از طول زندگیست).

در دنیای قدیم اکثریت مردم دچار جهل مرکب بودند و با آسایش بیشتری نسبت به انسان مدرن زندگی میکردند چون گمان میکردند همه چیز را میدانند. ولی  مردمان دوران مدرن شاهد انفجار اطلاعات شدند.فهمیدند که تا چه حد نمیدانستند و وحشتناکتر دیدند که چقدر نمیدانند .عده ای به مصرف افیون قدیم ادامه دادند بلکه مصرف خود را  زیادتر هم کردند٬ باشد تا درد را فراموش کنند.عده ای هم نوع ((جنس)) را عوض کردند.دلخوش از که این مخدرِ تازه٬  تاریخ تولیدش موخر است.بخش عظیمی از مردم هم که به مضرات تخدیر فکریشان اگاه شده بودند به نوعی  به مصالحه و جرح و تعدیل در عقاید و کردارشان  دست زدند ولی پاش بیفته یه بَس رو میزنند!

در واقع صرف آگاهی از مضرات افکار یا اعمالی به معنای پیدایش انگیزه برای تغییر رفتار نمیتونه باشه.بلکه باید اون مضرات به صورت مشکل ومعضل درجه اول زندگی خودشون را نشان بدهند(مثلا دکتر میگه ترک نکنی ۶ ماه بیشتر زنده نیستی) در آنصورت اراده جهت تغییر حاصل خواهد شد. به قول کارل پوپر بزرگترین رنج انسان معاصر قبول مسئولیت است.مسئولیت تصمیم گیری وانتخاب( معولآ) بین بد و بدتر. مسئولیتی که ناشی از آگاهی بشر از عواقب اعمالش متوجه او شده است.

کانت پیام روشنگری را بیرون آمدن از طفولیت و صغارت می‌دانست و فرمان می‌داد: شجاعت دانستن داشته باش. برای اندیشیدن به شجاعت نیاز است. وقتی متفکری با پیامدها و لوازم منطقی مدعای مدللی روبرو شد، ممکن است پیامدها به لحاظ نظری و عملی برای او ناپذیرفتنی و هراس‌آور باشند، اما اندیشمند باید شجاعانه با مساله روبرو شود و مدعای مدلل را تا نهایت منطقی‌اش دنبال کند. ممکن است پیامدهای منطقی یک مدعای مستدل، زیر پای ما را خالی کند، ارتباط ما را با سنت و گذشته‌مان قطع نماید، تمام جهانی را که در آن زندگی می‌کردیم، فرو بپاشاند و ویران کند، بدون آنکه تکیه‌گاه جدیدی برایمان مهیا سازد. روشنفکر و متفکر حقیقت‌طلب، شجاعانه به لوازم عملی نظرش تن می‌دهد تا حقیقت او را آزاد کند و،در عین حال، هیچ گاه عقیده خود را دگرگون ناپذیر و حق مطلق نمی داند.

پ.ن. در حین نوشتن این مطلب دوستی تلفن کرد که در دانشگاه نمایشگاهی جهت فروش پوسترهای یک شرکت معروف آمریکایی دایر است.پوسترهای بسیاز زیبایی از عکاسان  و نقاشان معروف جهان موجود بود که آه از نهادم برآورد که چه سالهایی را در حسرت کپی دست چندم یکی از این پوسترها به این در و آن در زدیم .با تمام مقاومتی که در مقابل خواست درونیم جهت خرید پوستر به خرج دادم با پوستر سیاه سفید بزرگی از عکس نیمرخ جان لنون  از در نمایشگاه بیرون اومدم در حالیکه این شعر در گوشه آن درج شده بود:

تصور کن

تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست
آسان است اگر تلاش کنی
و هیچ جهنمی در زیر پایمان نیست
بر بالای سرمان تنها آسمان است
تصور کن همه انسان‌ها
برای امروز زندگی می‌کنند …

تصور کن هیچ مرزی  نیست 
تصورش سخت نیست
هیچ بهانه‌ای برای کشتن یا مردن در راهش نیست
چنان که مذهبی وجود ندارد
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

شاید بگویی من رؤیا می‌بینم
اما من تنها نیستم
من امیددار روزی هستم که تو به ما بپیوندی
و جهان یکی شود


کلمات کلیدی: مذهب
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin