حکایت عطسه و باد معده!
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧  

یکی از بحثهای داغ و تکراری! میان دوستان ایرانی غربت نشین بحث ماندن یا برگشتن است. این بحث اگر چه به اشکال و مصادیق مختلف مطرح میشود ولی جوهر مایه اش همواره یکی است و آن این است که زندگی در ایران بهتر است یا زندگی در فرنگ که  البته در اینجا مصداق آمریکاست. حال این بهانه می تواند دلتنگی دوستی برای خانواده اش یا قصد فراش یا تجدید فراش دوستی با دختری ایرانی و ایران نشین باشد. معمولا بحث، دو طرف اصلی دارد; فردی که تقریبا کامل قانع شده است و معتقد است که زندگی در آمریکا به مراتب برای او بهتر است و طرف دیگر که معتقد یا مشکوک است که زندگی در ایران میتواند بیشتر مفید به حال و مزاج او باشد. معمولا هم طرف سومی در بحث حاضر است که با نگاهی فکور عاقل اندر سفیه وار به دو طرف می نگرد و سری می جنباند و میگوید که هر کجا خوبی و بدی خودش را دارد! و خوشحال از نظریه نه سیخ و نه کباب سوزانده خود به حماقت و تعصب دو طرف لبخند میزند. کمتر هم پیش می آید که دو نفر دیگر  از فرد سوم در مورد وزن و حجم این بدی ها و خوبی ها و مصادیق آن سوالی کنند و عرقی سرد و تند به پیشانی نشسته از ادامه صحبت دست می شویند.
به تجربه دریافته ام که علت آنکه همواره این گونه بحثها بدون صورتجلسه ایی به پایان میرسد دو چیز بیشتر نیست.  اول آنکه ما انسانهایی هستیم با تجربه های متفاوت در زندگی و بر خلاف باور عمومی اگر چه همگی ایران نام سرزمینی را با هم به گفتگو می نشینیم ولی تصویرمان گاه چنان از هم دور است که به منتقدین فیلمی میمانیم که اساسا بر سر دو فیلم متفاوت به جدال نشسته اند. دوم آنکه نیازها و ترجیحات شخصی مان هم بخشی به تبع آن تجربه های متفاوت و بخشی به تبع وراثتمان کمتر شبیه هم می ماند.
شخصاً تا به اینجای عمر  کمتر تردیدی در ترجیحات فردی نداشته ام تا آنجا که همیشه  از حالات مرزی و شک و دودلی میان ماندن یا رفتن فرسنگها دور مانده ام و همواره در میانه این جدالهای لفظی هنگامی که میشنوم که سرزمین مادری امرزومان هم خوبیهای خودش را داراست بی اختیار به یاد حکایت زیر می یافتم که گویند:

مؤمنی را وارد بهشت  کردند، به محض ورود به یاد اوصافی که در دنیا از بهشت شنیده بود می افتد و می بیند که جوی ها و نهر های فراوان از شیر و عسل در کنار درختان ِ سر به فلک کشیده جاریست و هوای لطیف و آهنگ های موزون فضا را انباشته است . در کنار نهری ، سفرة صبحانه اش را گشوده و چاشت مفصلی می خورد که ناگاه وی را عطسه‌ای عارض میشود ، بلادرنگ  حوری زیبا در مقابل وی حاضر شده و از وی می پرسد :  سرورم ، مرا صدا کردید ، در خدمتگذاری حاضرم ! مؤمن شگفت زده می‌‌گوید : من کسی را صدا نزدم ،  فقط عطسه نمودم. حوری می گوید : اینجا همه مرا اینگونه صدا می کنند، حالا هم آمده ام و آماده ام که آنچه می خواهی برآورده کنم !مؤمن که تاکنون موجودی به آن زیبایی ندیده بود ، فی الفور بند جامه را گشوده و به مجامعت مشغول می شود که در آخرین لحظات مجامعت ، از فشاری که بر مؤمن آمد ناگهان و بی اختیار بادی از او خارج می شود و بلا فاصله فرشته ی مذکری با قد بلند و اندامی تنومند ، با ذَکری آماده بکار در مقابلش ظاهر می شود ! مؤمن دست از مجامعت کشیده و می پرسد : که هستی و اینجا چه می کنی ؟ پاسخ می شنود : من غلمان هستم و فرشتة ذکور مقیم بهشت ، تو مرا صدا زدی ؛ حال آمده ام و در خدمت تو هستم !! مؤمن میگوید که  من کسی را صدا نزدم فقط در اثر فشار، بادی پر صدا از من ناخواسته خارج شد. غلمان می گوید که در اینجا همگان مرا اینگونه صدا می زنند ! و بدون معطلی مؤمن را بر گردانیده و چنان نبایدی با او میکند که چهار ستون بدن مؤمن به لرزه می افتد . مجامعت به پایان می رسد و حوریه و غلمان از نظر مؤمن نا پدید می گردند ، مؤمن هم سفره خود را جمع کرده و لنگان عزم خروج از بهشت را جزم می کند. هنگامی که میخواهد از دروازه بهشت خارج گردد ، دربان متعجب علت خروج را از وی سؤال می کند .مؤمن می گوید : ((مرا در روز بیش از یک عطسه عارض نمیشود ، ولی روزانه صدها گوز می زنم ، اینجا به کار من نمی‌آید !!))


کلمات کلیدی: فرهنگ ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: خاطره ،کلمات کلیدی: آمریکا
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin