حیوانی یا انسانی
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦  

در  غذاخوری فضای باز دانشگاه مشغول کلنجار با  ساندویچم هستم .کلاغی با وقار قدم زنان بهم نزدیک میشه و روی صندلی کنارم قرار می گیره.در حالی که گردنش رو کج کرده و با چشمان براقش با جدیت خاصی سرتاپایم رو برانداز میکنه.از کلاغها خاطره خوشی ندارم.تا یادم بوده موجودات دزدی بودند. وقتی هم که گرسنه میشدند به کبوترهایم حمله میکردند. در حالیکه گازی به ساندویچ میزنم و زیر چشمی کلاغ را میپایم ٬ صحنه سر متلاشی شده یکی از کبوترها جلوی چشمم میاد. از اینکه هیچ حرکتی در برابرش نمیکنم متعجبم.با همون وقارش به روی میز میاد و قدم زنان بهم نزدیک میشه و همونجا می ایسته.دوباره با گردنی کج و از زیر یک چشم بهم نگاهی میکنه. با چشمان متعجب زل زده بهم...قدری دور خودش قدم میزنه ...دوباره نگاهم میکنه ...سرش رو میندازه پایین زیر چشمی نگاهم میکنه و کله اش رو به نشانه تاسف تکون میده و  زیر لب میگه (لا اله الا الله...آخه آدم اینقدر بیشعور!))  جلوتر میاد و تکه ایی کالباس از توی ساندویچ بیرون میکشه و روی میز مشغول خوردن میشه ...وقتی تمومش کرد سرش رو بالا میکنه و نگاهم میکنه اینبار خودم تکه ایی به او میدم تا سرش توی ساندویچ نکنه...میگه ((..دستت درد نکنه ولی خودت شعور نداشتی از اول همینکار رو کنی ..تو کجا بزرگ شدی؟ بابات بهت یاد نداده کلاغها برای خودشون شخصیت دارند ..حتماً باید سرم رو میکردم تو ساندویچت؟؟...نکنه چون  سیاه بودم یه تعارف هم نزدی؟....)) و من با چشمان از تعجب گرد شده و با لکنت میگم ((.. نه به جان شما  ما اصلا رنگ و این حرفها برامون مهم نیست... ))‌ همین موقع صدای  غرولند دو  کبوتر چاق که نفس نفس میزنند و به سختی قدم از قدم برمیدارند حواسم رو پرت میکنه ((میبینی خواهر عجب آدمایی پیدا میشند.. به خاطر یه تیکه کالباس  ..اون هم به خاطر رنگ پر .....خدا به دور...).پیش خودم میگم اینجور که پیش میره ٬کبوترهای اینجا هم احتمالا تا چند نسل دیگر پرواز را فراموش خواهند کرد.به خودم که میام کلاغ رفته و نسیم بهاری لابلای شاخه های درختان با خیل سنجابهای محتاط و ترسو مشغول پایکوبیست.سنجابها ایستاده و بلوطی را با کف دودست  نگه داشته اند٬ با ولع گاز میزنند و چشمان از حدقه بیرون زده شان عابران را میپایند....یاد اولین باری میافتم که در پارکی نزدیک خانه سنجابها به کنارم نشستند تا به آنها غذا بدهم ...باورم نمیشد که این موجود ترسو هم به تجربه دریافته که صاحب حق وحقوقی است ...میدانست که  زیبایی دم دلفریبش جرم  و گناه نیست  تا کسی او را بیازارد...گربه اما یافت نمیشود که همه را خانه و خدم و حشمیست...گربه همسایه در زیر آفتاب صبح با چشمانی نیمباز در سبدش لمیده و در دل مرا ریشخند میکند که بیچاره دوباره رفت که شب برگرده ...پیش خودم میگم گربه ها اگر زیاد عمرمیکردند گربه کوچک من الان ۲۲ سالش بود...در اولین روزهای زندگیش  که با شیشه بهش شیر میدادم  به جای تشکر و میو میو کردن فقط  صدای خفه ایی از ته گلویش بیرون میومد...بزرگتر که  شد  سعی میکرد با شیرینکاری و هنرنمایی جلب توجه کنه ..خلاصه در عالم کودکی هر لحظه ام با این بچه گربه سیا ه و سفید میگذشت...جتی سوار بر دوچرخه تا صف نانوایی و از آنجا تا به خانه به دنبالم میدوید ... تا اینکه یک روز رفت و پس از چند روز با چشمی کور که خون در کنارش ماسیده بود و با دمی بریده و پای شکسته برگشت ..به سمتش که میرفتم فرار میکرد ...از هر صدایی میترسید ...وقتی تکه ایی غذا به طرفش پرتاب میکردم فرار میکرد ..دیگر هیچوقت پیشم ننشست ...تا چند روز بعد که بچه های محل با افتخار او را بر درختی دار زدند...    


کلمات کلیدی: فرهنگ ،کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin