سفرنامه ال پاسو (قسمت دوم)
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥  

عمو ابوافضل----یه پهلوونه----دستاش قشنگه----قدش بلنده---تا آسمونه---- ما تشنمونه---خدا می دونه---چشمای اون قشنگن....

در افق آسمان آبی میدلند و بر فراز هزاران چاه نفت..تصویر غولی سر در آسمان با دستان قشنگ! و چشمانی زیبا در ذهنم نقش میبنده و اگر کوچتکرین تمایل احتمالی همجنسگرایانه هم در ضمیر ناخودآگاهم باقیمانده بود به این ترتیب به مشمئزترین شکل موجود خاموش میشه ...صبرم به سر میاد و آهنگ رو روی خواننده همیشگیم کریس دی برگ میگزارم ولی افسوس که بعد از دو ترانه آی پاد بی معرفت خاموش میشه ...حالا من موندم یک دشت بی انتها و رادیویی که برخلاف دالاس که در سراسر موج اف ام آن هیچ جای خالی یافت نمیشود به یک باره خالی از هر گونه امواج رادیویی شده ...اوپس(به قول آمریکایی ها)‌..یک جا رو گرفت ...شبکه رادیویی فاکس نیوز شاخه میدلند(چه شود!!؟؟)......گوینده رادیو در حال صحبت در مورد رسوایی مارک فولی نماینده جمهوریخواهه...و اینکه بعد از استعفای او باید دست از سرش برداشت...و میگه کاری نکنیم که مثل قضیه برادر جان اف کندی شش ماه بعد از مرگش افسوس بخوریم که بیش از حد ناجوانمردانه باهاش برخورد کردیم...ملت هم تلفن میزند و همه موافق و جمهوریخواهه دو آتیشه...در آخر برنامه مجری میگه ممنون از تلفنها اجازه بدید قبل از پایان برنامه نکته ایی را به شما یادآوری کنم و اون اینکه در ماه رمضان استمنا نکنید چون روزه اتون باطل میشه ..اینو من نمیگم آیت الله خامنه ایی رهبر ایران گفته...تا برنامه بعد خدا نگهدار...من مبهوت از پیغام غیر منتظره آخرین امواج فاکس نیوز رو هم از دست میدهم....یواش یواش از میزان سبزیها کم میشه و بر تعداد کاکتوس ها اضافه میشه...هر کدوم یه شکلند...بسیار زیباست... البته با اون شکل معروفه کاکتوس که احتمالاً الان تو ذهن شما نقش بسته فرق میکنند...ایستگاه موسیقی مکزیکی رو پیدا کردم ...مکزیکی ۱۸ اسب نه آمریکانیزه شده مثل شکیرا...خیلی رو اعصابند ولی از سکوت بهتره ...آفتاب کم کم مخفی میشه ولی هوا هنوز روشنه...جاده خیلی خلوت تر از قبل شده...الان از جایی گذشتم که باید ساعتم را یک ساعت عقب بکشم ...ساعت موبایلم به طور خودکار تغییر کرد و به وقت ال پاسو تنظیم شد٬جالبه!...بعد از نیم ساعت سروکله ابرها در آسمان پیدا میشه ...هوا هم تقریباٌ تاریک شده در چشم به همزدنی چنان باران سیل آسایی شروع به بارش میکنه که برف پاک کن با منتهای سرعت کوچتکترین کمکی نمیکنه...بیش از سه الی چهارمتر جلوتر معلوم نیست ...به ناچار فقط خط وسط جاده را تعقیب میکنم که منحرف نشم ...باران به به شکل افقی در در حال بارشه...رعد وبرق های مخوف هم به شدیدترین شکل ممکن در افق بیابان به زمین اصابت میکنند ...در سربالایی جاده نگاهم بر روی آمپر ماشین که به حداکثر چسبیده خشک میشه ....به یکباره مثل فیلمهای سینمایی همه چیز وخیم شد...توقف در چنین شرایطی محاله ...با این تریلیهای غول پیکر جاده و با این دید کم کلکم کنده است...شارژ آی پاد هم تموم شده که لااقل ابوالفضل کمکم کنه...به سختی تابلوی خروج رو تشخیص میدم و به پمپ بنزینی میرم ...مردم حتی زیر سقف پمپ بنزین در اتومبیلشان حبس شدند شدت باران و زوایه آن تفاوتی برای سقف یا غیر آن قایل نیست...به هر زحمتی که شده خودم رو به گالن خالی در صندوق عقب رسانده و با یک خیز سه گام به داخل مغازه پمپ بنزین وارد میشم.. ولی تمام لباسهایم آب چکانه.....دختر فروشنده به کف مغازه اش که از وجود من خیس در آبه نگاهی میکنه و بادیدن گالن در دستم و با اشاره دست میگه که میتونم از اتاق پشتی آب بردارم ...پس از طی نیم ساعت قدری از شدت باران کم شده ...تمام موج اف ام رادیو پر از شبکه های رادیویی ال پاسو شده ...فاصله چراغهایی که گاهگاهی در تاریکی بیابان پیداست کم میشه و همه اینها باعث دلگرمیست که جانان من تا ال پاسو راهی نیست...(ادامه دارد)


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سفرنامه ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
سفرنامه ال پاسو (قسمت اول)
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥  

                                                                                    

یادمه بچه که بودم شب عید که میشد  همیشه با برادرم تا آخرین لحظه اضطراب داشتیم که برای تعطیلات نوروز مسافرت میریم یا نه..پدرم نمیخواست ما تا آخرین لحظه از برنامه باخبرباشیم مبادا که با لغو آن طلبکاربشیم و به اصطلاح  از کولش پایین نیاییم و و اینگونه بود که ما از شوق قبل از سفر که چه بسا بیشتر از خود آن لذت بخش بود٬ محروم میشدیم.اصولاً نهاد خانواده هم در ایران همچون حکومت ترجیح میدهد که تصمیمات پشت درهای بسته اتخاذ شده و تا آخرین لحظه آرامش کانون گرم! خانواده(نظام) حفظ شود و پس از آن نیز هر گونه اعتراض احتمالی به بهای مصلحت خانواده(نظام) سرکوب شده و اگر هم عنایتی اعطا میگردد نه از سر حقی٬ که تماماً موهبتی است که باید بر آن پیشانی شکر سایید!با این مقدمه هیچ چیز لذت بخش تر از آن نیست که با برنامه قبلی یا بدون آن ساک کوچیکت رو پشت صندوق بیاندازی به فضای اضافی صندوق عقب بخندی که مجبور نیستی خروارها لباس و سوغاتی و گز وآجیل و ماست چکیده و نون خشک و لحاف و دشک و بالش جا بدی .و نیم ساعت وقت صرف کشف محلی برای جاساز  چهار لیتری عرق و ورق و تخته نرد کنی و ده دقیقه رو در صندوق بالا پایین بپری تا بسته بشه.اینقدر ساده که از سادگیش نیم ساعت شک داری که نکنه چیزی کمه...آخه نباید به این راحتی باشه...تو همین فکرها هستی که از محدوده شهر خارج میشی...جنگلهای اطراف دالاس مسلماً هر ایرانی تازه واردی را شگفت زده خواهد گرد.بخش غربی ایالت تگزاس با میانگین باران ۸۰۰-۹۰۰ میلیمتر (معادل بارش در رامسر) در سال نمایی متفاوت از توقعات به رخ میکشد...به برکت آی پادی که از دوستی قرض کرده ام از اف ام رادیوی ماشین دارم موزیک ایرانی گوش میدم و حسابی هوای جاده شمال زده به سرم...۴۰۰ تا موزیک روی این فسقلی هست تازه کلی جای خالی داره به این فکر میکنم که سرعت تکنولوژی حتی فرصت مرور خاطرات رو ازمون گرفته...زمانی بود که توی جاده شمال ایست بازرسی بود که مبادا برنج تو ماشینت داشته باشی ...آخه بردن برنج از شمال به سایر نقاط ممنوع بود...نوارهای موسیقی رو از ترس مامور هر کدوم رو یک گوشه میگذاشتیم که مبادا طرف ببینه...یادمه یه بار شوهرخالم(یادش گرامی) که بیماری قلبی داشت با ماموری که از ماشینش برنج پیدا کرده بود درگیری لفظی پیدا کرده بود نزدیک بود سکته کنه ...داد میزد گناه که نکردم برنج خریدم که بخورم ...ومن هم در عالم بچگی با ترس از شیشه عقب نظاره گر بودم  ...۲۰۰ مایلی میشه که یک کله غرق در افکارم اومدم ..فرفره های غول آسایی در افق بر خط الراس تپه های سبز مشغول تولید برق هستند...تابلوهای مک دونالد و ساب وی و برگر کینک و پیتزا هات و ... هر ۲۰-۳۰ مایل وسوسه ات میکنند که برای ناهار و نماز! بزنی کنار...به پای چلوکباب رستوران سعادت دلیجان و ماست موسیر با نون داغش نمیرسه ولی خب خیالم راحته کیفیتش اگر بهتر از دالاس نیست بدتر هم نیست...بعد از ناهار هوا گرمتره شده از جنگلها هم خبری نیست ولی هنوز خاک پیدا نیست. در دوسو مزرعه ها با علفزارهای سرسبز و کلبه های چوبی یادآور چهره هالیوودی تگزاس است.تابلوهای کنار جاده هم پیامهای جالبی دارند مثل اینکه ((تگزاس رو کثیف نکن))‌ یا ((مشروب بخور٬ رانندگی بکن٬ برو زندان)) ...باز هم طبق معمول یاد ایران افتادم ((نماز اول وقت فراموش نشه)) یا ((صلوات بر محمد و آل محمد))...کاش اینقدر که نگران بهشت رفتنمان بودند به چگونه کشته شدنمان هم فکر میکردند شاید هم چون خیالشون راحت شده که میریم بهشت دیگه کی و چگونه مردنمان مهم نیست...راستی این بنیامین هم کم ناله نمیکنه به غیر از یکی دو تا آهنگهایش که قبلآ شنیده بودم بقیه رو همش داره ناله میکنه....بعد از ۱۰۰ مایل دیگه دارم به میدلند نزدیک میشم ...سرزمین نفت...همونجایی که هر روز تو اخبار بهای نفتش رو همراه با نفت برنت دریای شمال اعلام میکنند...من تا به حال فکر میکردم تمام چاههای نفت باید دکل های بزرگ داشته باشند ...باورکردنی نیست در دو طرف فقط مزرعه های نفتی است ...هزاران تلمبه کوچک مشغول استخراج نفت برای صاحبانشان هستند...تصور کن به جای اینکه توی مزرعه ات چغندر بکاریی بعد ببری کارخانه قند اصفهان بفروشی ...نقت از توی زمینت در بیاد و به نزدیکترین پالایشگاه بفروشی...هر دوری که پمپ میزنه ۵۰ دلار ...بد نیست نه؟(ادامه دارد)


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سفرنامه ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
تعطیلات پاییز
ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥  

                                                     

هفته گذشته دو تا امتحان میات ترم داشتم که خواب وخوراک برای ما نگذاشته بود.ولی همین ۱ ساعت پیش دومی رو هم به سلامتی تموم کردیم و الان احساس خیلی خوبی دارم.الان تعطیلات پاییزی من به مدت ۴ روز  شروع شده...توی آمریکا بعضی از دانشگاهها در وسط ترم تعطیلاتی چند روزه دارند و خلاصه هر کسی به قدر وسعش سعی میکنه یه برنامه ایی داشته باشه...بازار تورهای دانشجویی این روزها داغه و به در و دیوار دانشگاه انواع تبلیغات برنامه ها که از طرف ارگانهای دانشجویی(انجمن اسلامی!) یا کلیساها ترتیب داده میشه٬ مشاهده میگردد...برنامه های کلیساها معمولآ ارزونتر از بقیه تموم  میشه...سال گذشته من با۳۰ دلار (پول یک باک بنزین)‌به مدت سه روز به یک تور سه روزه شهرهای ‌آستین و سن آنتونیو رفتم وبه قول طرف حالی بود عزیزان...!  پوستر تورهای سواحل فلوریدا یا کنکون(کن کون) هم بر دیوار دانشگاه به خصوص در ترم دوم سال چشم نوازی میکنه که به یاری خداوند تبارک و تعالی اگر عمری و پولی بود بعدآ میرم...ولی الان میخوام سوار ماشین بشم و ۱۲ ساعت رانندگی کنم تا مرز مکزیک به شهر اِل پسو (به فتحه پ)برم ...برگشتم شرحکی برش خواهم نوشت...


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
آزادی به از بند
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥  

                                                                              

امروز  دلم را شکست... بغضم را فرو خوردم و هیچ نگفتم ٬جز نهیبی در دل بر او  که:

چوپان به از گوسفند ..آزادی به از بند...چه با لبخند٬چه بی لبخند ...

تا بعد....


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
سن قانونی جنسی!
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥  

                                             

 در آمریکا هم مثل اکثر کشورهای غربی رابطه جنسی بین افراد به سن قانونی رسیده با افراد زیر سن قانونی جرم محسوب میشه.یعنی اگر دختری۱۹ساله  با دختر یا پسری ۱۵ ساله  رابطه جنسی برقرار کنه٬ اگرچه با رضایت طرفین صورت گرفته باشه حق شکایت برای اولیای فرد صغیر محفوظ است(صلوات!...خیلی توضیح المسایلی شد!).ولی اگر هر دو طرف این امر خیر زیر سن قانونی باشند گوارای وجودشان...

علی دیروز  جدولی پیدا کرده بود که سن قانونی را در تمام کشورهای دنیا و همچنین ایالات مختلف آمریکا نشان میداد.دیدن این جدول به خصوص برای دوستان خارج نشین توصیه میشه تا خدای نکرده به خاطر این مساله  پاشون مثل ایران به کلانتری باز نشه! 


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
جلال همتی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥  

 

دو روز پیش جلال همتی در  دالاس درگذشت...                                                   

سالهای زیادی بعد از سال تحویل با ترانه هایش شادخواری کردیم و رقصیدیم...هنرمندان ایرانی در غربت میمیرند...در داخل یا خارج از کشور فرقی نمیکند ... بهایی بودن و ظن دگرباشی بردن بر تو کافیست تا این غربت را به معدود شماری  از آخرین بدرقه کنندگانت فروبکاهد... دلم میخواست یک نفر از غربتش کم کنم...شاید بروم ....یادش گرامی...

گوش کنید


کلمات کلیدی: موسیقی
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
واشنگتن دی سی۴
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥  

 

 

همراه این نامه چند تا عکس برایت فرستادم. یکی از آن ها عکسی است که چند سرباز اسلحه بدست را نشان می دهد. یکی از آن ها اسلحه اش را به اصطلاح به شیوه آمریکایی روی شانه انداخته.     

                                                                  

اگر می خواستم عکس مجسمه های نظامی هایی که این چند هفته دیده ام را بگیرم و برایت بفرستم، باید آن ها را داخل یک کارتن بزرگ برایت پست می کردم. بیشتر این مجسمه ها مال سربازهای آمریکایی در جنگ های مختلف است. جنگ جهانی دوم، جنگ کره، ویتنام، عراق.

این که فرستادم مال سربازهای جنگ ویتنام است.

حتماً می گویی خوب همه ملت ها از این جور مجسمه ها دارند. درست. اما موضوع این است که در واشنگتن مجسمه سرباز و ژنرال خیلی بیشتر از مجسمه غیرنظامی هاست.

اینجا یک گورستان هست به نام آرلینگتون که از مهم ترین جاذبه های توریستی واشنگتن محسوب می شود.

شاید توی فیلم های آمریکایی آن را دیده باشی. دویست سیصد هزار سنگ قبر مرتب و یک اندازه در یک فضای وسیع سبز با ردیف بندی خیلی دقیق، آنقدر دقیق که هر ردیف از دور مثل یک خط کش بزرگ به نظر می آید.

آرلینگتون گورستان مخصوص نظامیان آمریکایی ست. روزهای تعطیل و غیرتعطیل هزاران نفر کوچک و بزرگ را می بینی که آمده اند تماشای آرلینگتون، نه برای دعای یا بازدید از قبر به خصوصی. برای اینکه سرباز و جنگیدن برای وطن اینجا ارج و قرب زیادی دارد.

فکر می کنی این همه فیلم آمریکایی جنگی که قهرمان های آن ها سربازهای آمریکا هستند نشانه چیست؟ اینجا که آمدم فهمیدم چقدر این فیلم ها توی آمریکا پر طرفدارند.

سربازها آنقدر اینجا ارج و قرب دارند که بعضی جاها، به خصوص در شهرهای کوچک خیلی از سلمانی های مردانه پشت شیشه می نویسند تخفیف ویژه برای نظامیان.

از مجسمه نظامی ها که بگذریم، اینجا که بیایی می بینی پرچم آمریکا فت و فراوان دم در خانه ها و توی ادارات و کوچه و خیابان آویزان است، همان پرچمی که بعضی جاها می سوزانند.

دیروز توی خیابان های واشنگتن یک راهنمای توریستی را دیدم که از پرچم آمریکا کت دوخته بود. یک خانم آمریکایی نزدیکش شد و با هیجان گفت How great. چقدر عالی. بعد پرسید کجا خریدیش؟ صاحب کت با افتخار گفت نخریده ام، هدیه است. برایم دوخته اند.

وقتی با مردم حرف می زنی می بینی اینکه سربازهای آمریکایی کجا و در چه جور جنگی درگیر هستند و طرف مقابلشان کیست برای بیشتر مردم کاملاً بی ربط است. "هر کجا باشند خدا نگهدارشان."

این حرفی بود که یک پیرمرد به من گفت، وقتی که حین گشت در گورستان آرلینگتون از او پرسیدم آیا می داند سنگ هایی که در حال نگاه کردنشان است مال چه سربازهایی ست؟

سنگ ها متعلق بود به سربازهایی که در ایران در بیابان های طبس در توفان شن گرفتار آمدند و وقتی هلیکوپترهایشان سقوط کرد جزغاله شدند.

پیرمرد داخل اتوبوسی که ما را در گورستان می گرداند خیلی بگو و بخند بود. ولی همینکه پیاده شدیم و داخل ردیف قبرها راه افتادیم، حال متفاوتی پیدا کرد، خیلی جدی، کم حرف.

این تغییر را در دیگران هم دیدم، به خصوص وقت تغییر گارد ویژه که در میدان اصلی گورستان انجام شد. چنان همه محو تماشای آن ها بودند که انگار چند فضانورد مقابل چشم هایشان درحال گام گذاشتن روی کره ماه هستند.

فکر کنم به خود سرباز ها هم این شبهه دست داده بود که دارند یک کار فوق العاده مهم انجام می دهند، از بس مردم با چشم های از حدقه در آمده دورشان جمع شده بودند.

برای من خیلی ساده چهار تا سرباز داشتند پست شان را ترک می کردند و اسلحه هایشان را تحویل گروه دیگر می دادند.

*داریوش همایی خبرنگار بی بی سی 


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سفرنامه
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
واشنگتن دی سی۳
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥  

 

                                                                                           (ساختمان کنگره آمریکا)

حتماً خوانده ای که در آمریکا برای مصارف عمومی به نسبت اروپا کم تر پول خرج می شود.

خوانده ای که در آمریکا نوعی سرمایه داری حاکم است که برای فرهنگ و هنر ارج کم تری قائل است و همه چیز با پول سنجیده می شود و آدم های کم درآمد دستشان از خیلی چیزهای به اصطلاح فرهنگی کوتاه است.

نمی دانم این قضاوت ها تا چه حد صادق است اما این چند هفته فهمیدم لااقل در واشنگتن دو مرکز مهم هست که با دیدنشان آدم تردید می کند بتوان این طور کلی در باره آمریکا حرف زد.

از این دو تا، یکی مرکز کندی است. جان اف کندی، رئیس جمهور آمریکا که در سال 1963 ترور شد، این مرکز را بنیاد گذاشت. ساختمان آن، نزدیک مرکز واشنگتن، خیلی مجلل است.

اولین چیزی که در این مرکز توجهم را جلب کرد این گفته کندی بود که روی یک لوح نوشته شده: در آینده ما را با این یا آن قانون که گذراندیم مورد قضاوت قرار نمی د هند. ما را با این یا آن جنگ که در آن شرکت کردیم مورد قضاوت قرار نمی د هند. قضاوت در مورد ما بر این اساس خواهد بود که تا چه حد به فراتر بردن مرزهای فهم و شعور انسانی کمک کردیم.

مرکز کندی چند سالن بزرگ اجرای برنامه های موسیقی و نمایش دارد. یکی از بهترین سالن های آن به برنامه هایی اختصاص دارد که برای عموم بدون بلیط آزاد است.

روزی که به مرکز کندی رفتم با کمک یک راهنما بلافاصله به این سالن راه پیدا کردم. او یکی از بهترین صندلی ها ی نزدیک صحنه را به من پیشنهاد کرد.

برنامه آن روز اجرای کاری بود از جوزف موریس راول، آهنگساز کلاسیک فرانسوی، توسط یک گروه سمفونیک درست و حسابی. در لندن بلیط چنین برنامه ایی برای صندلی خوبی مثل مال من حداقل پنجاه شصت پوند خرج برمی داشت.

جایت خالی، لذت بردم. وقت بیرون آمدن دیدم بخش مهمی از تماشاچی ها را کسانی تشکیل می دهند که باور کن اگر برنامه مجانی نبود وارد سالن نمی شدند.

با یکی از راهنما ها که حرف زدم گفت مرکز کندی هر روز یک برنامه مجانی دارد. مخارج مرکز را آدم های پولداری می دهند که به قول کندی می خواهند در گستردن فهم و شعور انسانی سهم داشته باشند. خدا خیرشان بدهد.

جالب اینکه روی سینه خیلی از راهنما ها یک پلاک کوچک بود که روی آن نوشته شده بود داوطلب. بیشتر این راهنما ها آدم های بازنشسته ای به نظر می آمدند که فکر کرده بودند بیایند با الحاق به مرکز کندی کار مثبتی انجام بدهند.

به این ترتیب پولدارها با پول این مرکز را حمایت می کنند و یک عده که نمی شود گفت پولدارند با کارشان آن را می چرخانند. البته تعجب نکردم چون اخیراً شنیده بودم که کار داوطلبی در آمریکا خیلی رایج است.

مرکز دومی که دیدم، که زیاد راجع به آن حرف نمی زنم و سرت را درد نمی آورم، نشنال گالری یا گالری ملی در واشنگتن است.

برای دیدن مجموعه خیلی با ارزش این موزه لازم نیست بلیط بگیری، که در جاهای مشابه در اروپا هم همینطور است و جای تعجب ندارد. اما چیزی که باعث تعجبم شد این بود که در گالری ملی در طول هفته چندین برنامه مجانی برای خانواده ها اجرا می شود و یک سینما داخل آن در طول هفته شاهکارهای سینمای جهان را مجانی به نمایش می گذارد.

گالری ملی یک باغ هم در مجاورت خود دارد که عصر جمعه ها محل اجرای موسیقی و نمایش است و ورود به آن برای عموم مجانی ست.

نمی دانم جاهای دیگر آمریکا چه تعداد از این جور مراکز پیدا می شود. ولی اگر بخواهم بر اساس واشنگتن قضاوت کنم، آن حکم کلی که اول حرفش را زدم نقض می شود. (تازه خیلی از جاهای دیگر را اسم نبرده ام، مثل کتابخانه کنگره که شنیده ام اعجاب آور است.

*داریوش همایی خبرنگار بی بی سی


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سفرنامه
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
واشنگتن دی سی ۲
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥  

 

                                                                                                ((یادواره توماس جفرسون))

هفته پیش به واشنگتن رسیدم. شهرسبز و با صفایی ست. جایت خالی. امروز بارها گفتم ای کاش اینجا بودی. حتماً حالا فکر می کنی آها، باز هم یکی از آن روزهای پر از به به و چه چه داشته.

اطراف "مال" (Mall) بودم، پارک بزرگ واشنگتن که از یک طرف به کنگره یا مجلس آمریکا و از طرف دیگر به مجسمه آبراهام لینکلن ختم می شود. زیر آفتاب داغ ظهر دکه های فروش بستنی و آلاسکا کارشان سکه بود. اینجا بزرگسال ها هم آلاسکا خورند، چیزی که اروپایی ها این روزها دور از شأن خود می دانند.

چند صد متری پایین تر بوی کباب به مشامم رسید. نزدیک که شدم دیدم روی یک پارچه نوشته انجمن کالیفرنیایی های واشنگتن. دویست- سیصد نفر، بزرگسال و بچه، توی چمنی به بزرگی یک زمین فوتبال توی گروه های کوچک و بزرگ پراکنده بودند. بعضی شان در حال خوردن ، بعضی مشغول رسیدگی به دود و دم کباب، چند نفری در حال والیبال و عده ایی مشغول تشویق والیبالیست ها، بچه ها هم مشغول بازی. عده ایی هم دور و بر چند تشت بزرگ پلاستیکی پر از یخ جمع بودند. نزدیک تر که شدم یکی شان دستش را داخل تشت کرد و یخ ها را کنارزد ویک قوطی پپسی بیرون آورد و گفت تشنه ایی؟ گفتم آره. پپسی را که دستم داد اشاره کرد که اگر آبجو می خواهم باید منتظر شوم تا سرد شود.

راه افتادم سمت دم و دستگاه کباب پزها. سخت مشغول بودند. بلال هم درست می کردند. دورتر، روی یک میز بزرگ، بساط سالاد بود و کنار میز چند نفری دور و بر یک یخچال که به نظر می رسید پر از بستنی و آلاسکا باشد، جمع شده بودند. فکر کردم باید حتماً یکی دو ساعتی میهمان این جماعت باشم.

همه چیزسلف سرویس بود و همه از خودشان پذیرایی می کردند. با انبر یک تکه مرغ را داخل بشقاب یک بار مصرف می گذاشتم که کسی گفت "Sorry" منظورش را نفهمیدم. با نشان دادن مچ دستش اشاره کرد که مچبند دارم؟ عجب حماقتی. چطور متوجه نشده بودم که همشان یک نوار نازک آبی به مچ دارند. با شرمندگی گفتم: "Oh, I didn’t know". اشاره کرد به آن طرف محوطه. گفتم: "OK"

پشت یک میز خانمی یک نوارکاغذی دور مچم بست و گفت: ده دلار. بعد انگار یک مرتبه یادش آمده باشد گفت: اصلا کالیفرنیایی هستی؟

گفتم: نه. جا خورد. "پس کجایی هستی؟" بعد ادامه داد: اینجا برای کالیفرنیایی هاست.

گفتم: ایرانی ام اما لندن زندگی می کنم، چند ماهی هم قرار است در واشنگتن باشم.

خندید و گفت: اگر همین طور به سمت غرب بیایی سر از کالیفرنیا در می آوری. ده دلاری را که گرفت پرسید تی شرت چه رنگی می خواهم.

پرسیدم: بابت تی شرت هم باید پول داد؟ گفت: نه.

یِک تی شرت آبی گرفتم که دونفر مثل خودم راحت داخلش جا می شد. "کوچکترش را نداری؟" گفت: همین که گرفتی سایز کوچک است.

تی شرت را توی کیفم گذاشتم و دوباره به سمت دود و دم کباب راه افتادم. جایت خالی. آنقدر کباب و بلال و سالاد خوردم که دل درد گرفتم. بعدش هم بستنی، که شاید می شد دیرتر بخورم ولی ترسیدم تمام بشود.

بعد توی چمن زیر آفتاب دراز کشیدم. حال متناقضی داشتم. خلسه روحی همراه با دل درد فراوان. چند دقیقه ایی که گذشت صدای گیتار بلند شد. دو سه نوازنده رفتند روی یک سکوی چوبی و برنامه موسیقی شروع شد. آنهایی که به اندازه خورده بودند کم کم شروع کردند به رقصیدن و آنهایی که بیشتر خورده بودند همانجا که بودند خودشان را تکانکی می دادند.

بعد از هفته ها بارش مداوم و باد سرد لندن آفتاب واشنگتن می چسبید. کسی هم کاری به کارم نداشت. با ده دلار که اینجا پول یک ساندویچ بیشتر نیست کلی کباب و بلال و نوشیدنی و سالاد و بستنی خورده بودم. لازم نبود تا آخرروز چیزی خرج کنم و تازه یک تی شرت هم گرفته بودم. روی تی شرت نوشته "Remain Californian" یعنی: کالیفرنیایی بمان.

*داریوش همایی خبرنگار بی بی سی


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: سفرنامه
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
انوشه انصاری
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥  

هفته پیش توی جلسه انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه نشسته بودم.بحث بر سر برنامه های سال جدید تحصیلی بود و اینکه با بودجه موجود بهتره چه برنامه هایی ترتیب داده بشه که دانشجویان سایر ملل به خصوص آمریکایی ها با فرهنگ ایران بهتر آشنا بشند . از اونجایی که اگر شما حداقل  ۵۰۰  تا ۶۰۰ دلار هزینه کرده٬ سخنران دعوت کنید(قابل توجه اینکه اینجا نه تنها سخنرانان مفتی جایی سخنرانی نمیکنند بلکه حضار هم به جای کتک زدنشان بعضآ بلیط خریداری کرده به حرفهای فلان نویسنده  گوش میکنند!) و  آگهی کرده که مثلآ فلانی در مورد تاریخ ایران صحبت خواهد کرد٬ تنها کسانی حضور پیدا خواهند کرد که به فرهنگ ایران علاقه مند بوده و  درباره آن از قبل اطلاعاتی داشته اند٬ نه افراد بی اطلاع که مورد نظر ما بودند. خلاصه به این نتیجه رسیده بودیم که باید یک برنامه هیجان انگیز یا کنجکاوی برانگیز  ترتیب داد و در کنار اون اطلاعاتی  هم در مورد ایران داده شه مثلآ  بروشور یاعکس و..  توزیع کرد. هر کسی مشغول دادن پیشنهادات خودش بود.  یکی میگفت من دوستام رو میارم گیتار میزنیم آواز میخونیم تو محوطه دانشگاه .  اون یکی میگفت کباب درست میکنیم واز این قبیل....تا اینکه نوبت به دخترخانمی که کنار من نشسته بود رسید.ایشون هم گفت من هم میتونم به عمه ام بگم بیاد اینجا! من هم که سعی کرده بودم نخندم پرسیدم: ببخشید عمه تون؟ گفت آره آخه عمه ام رفته فضا!...تازه دوزاری اینجانب افتاد که خانم انوشه انصاری عمه ایشون هستند.یادم افتاد که  ایران٬  رفقا هم  عمه های همدیگه رو کم هوا نمی کردند٬ ولی خب فضا چیز دیگه ایست...


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
واشنگتن دی سی ۱
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥  

امسال فرصتی دست داد که به واشنگتن دی سی مرکز سیاست آمریکا برم .شهری زیبا با معماری فرانسوی ٬زمستانهای سرد٬ و بهاری که شکوفه های گیلاسش مردمان زیادی رو به اون دیار جذب میکنه.روح سیاست در این شهر جاریست.جای جای آن مجسمه ها و نمادهای افتخار این سرزمین خودنمایی میکند.این شهر متعلق به هیچ ایالتی نیست بلکه ایالات هم مرز مریلند و ویرجینیا هر کدام بخشی از خاک خود را وانهاده تا منطقه ای به نام کلمبیا تشکیل شود تا اینگونه پایتخت این سرزمین وامدار هیچ ایالتی نگردد.  در قلب این شهر فضای خالی لوزی شکلیست که در چهارگوشه و مرکز آن پنچ بنای مهم و زیبا قرا دارند....در یک سو ساختمان زیبای کنگره آمریکا٬ساختمانی که همواره در ایران به اشتباه به جای کاخ سفید نمایش داده میشود واقع شده...در گوشه ای دیگر کاخ سفیدست...عمارتی که نام انگلسیش به معنای خانه برازنده تر از تعبیر فارسیش است .از پشت نرده ها تا عمارت فاصله ایی نیست. مردمانی میبینی در گروههای یک تا چند نفر٬ هر کدام پلاکاردی  به دست  ..یکی به نقض حقوق بشر در پاکستان اشاره دارد ...دیگر بلند گویی به دست به جرج بوش و چنی ناسزا میگوید...پسرکی  با حالتی مرموز پوستری را که حاوی مطلبی در مورد  مشاهده شدن عکس امام زمان در کره ماه است به من میسپارد و میگذرد و من در دل میگریم و میخندم که اینجا هم رهایم نمیکنید...قدم زنان تا مرکز این لوزی راهی نیست. در آنجا به ساختمان سنگی بلندی میرسی که یادواره واشنگتن نامیده میشود تمام آن از سنگ ساخته شده  تا صد و اندی سال پیش به مدت پنجاه سال بلندترین سازه جهان بوده تا اینکه ایفل پدید آمد.از بالای آن نمای زیبای شهر پیداست.در دوسوی دیگر این لوزی در یک سمت یاد واره لینکلن و در سمت دیگر یادواره جفرسون واقع شده.این لوزی از دو سو به روخانه ای بزرگ و زیبای پوتومک منتهی میشه.پنتاگون و قبرستان سربازان آمریکا و خروارها موزه از دیگر جاذبه های این شهر هستند.نیمه شمالی و هم مرز مریلند شهر در تصرف  کامل و مطلق سیاه پوستان است.علت آنکه در سالهای منتهی به جنگ داخلی آمریکا این شهر یکی از پناهگاهان سیاهان در برابر ایالات جنوبی بوده. این شهر دومین شهر آمریکا از لحاظ تعداد ایرانیان مقیم است.اکثر ایرانیان این شهر از جمله فرح دیبا و رضا پهلوی  در  بخش جنوبی  شهر در مجاورت ایالت ویرجینیا ٬منطقه ایی بی نهایت و زیبا و اعیان نشین ساکنند.


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: خاطره ،کلمات کلیدی: سفرنامه
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin