سوسیال دموکراسی
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥  

                                                                                                                          

پیرو نظرات پست قبلی ٬کامیار مقاله ایی از دکتر موسی غنی نژاد برایم فرستاد که حیفم آمد بخشهایی از آن را اینجا نگذارم.برای مطالعه کامل آن میتونید به اینجا یا اینجا برید.

....برخی روشنفکران ایرانی، بدون توجه به کارکرد واقعی نهادهای دموکراتیک، سوسیال دموکراسی در کشورهای غربی را به عنوان شکل پیشرفته‌تر دموکراسی تصور کرده‌اند به طوری که گویا این شکل از دموکراسی که متفاوت از دموکراسی لیبرال است، بر ضایعات ناشی از نظام بازار لگام‌گسیخته مهار می‌زند و در عین‌حال زیان‌های مترتب بر نظام کمونیستی (اقتصاد دولتی تمام عیار) بر آن متصور نیست. جست‌وجوی راه سوم، به غیر از سرمایه‌داری و سوسیالیسم، یکی از مشغله‌های فکری اصلی روشنفکران (ایرانی) به ویژه سرخوردگان از ایدئولوژی‌های مارکسیستی و چپ است. واقعیت این است که سراب راه سوم در چشم‌انداز کسانی ظهور می‌یابد که از مبانی اقتصادی نظام‌های سیاسی مدرن غافل‌اند و تصور می‌کنند که آرمان‌های آزادی و دموکراسی را مستقل از نظام اقتصادی مبتنی بر روابط مبادله‌ای داوطلبانه (بازار رقابتی) می‌توان تحقق بخشید. درست است که بر وزن اقتصادی دولت در اغلب کشورهای صنعتی پیشرفته در طول قرن بیستم افزوده شد و برخی از این کشورها به احزاب چپ (غیرمارکسیستی) روی آوردند که برنامه اقتصادی آنها نوعی سوسیال‌دموکراسی و یا به اصطلاح «اقتصاد رفاه» بود، اما نباید فراموش کرد که به‌رغم همه دخالت‌های دولت، ساختار اصلی نظام اقتصادی آنها همچنان بازار آزاد بود. موج دولتی کردن برخی صنایع بزرگ که از پایان جنگ دوم جهانی در اروپا پدید آمد، سه دهه بعد با موج گسترده خصوصی‌سازی خنثی شد. امروزه، نقش اقتصادی دولت‌ها در کشورهای پیشرفته عمدتا روی سیاست‌های باز توزیعی درآمد و ثروت در جهت تامین حداقل‌های تامین اجتماعی متمرکز است و حتی احزاب چپ در این جوامع دیگر طرفدار دخالت مستقیم دولت در اقتصاد (فعالیت‌های تولیدی) نیستند.

سوسیال دموکراسی بدیلی برای اقتصاد بازار نیست بلکه یکی از اشکال آن است که اتفاقا امروزه مورد انتقادهای جدی واقع شده است. مخالفان سوسیال دموکراسی و به طور کلی اقتصاد رفاه به تجربه «موفق‌ترین» این تجربه‌ها در کشورهای اسکاندیناوی و به‌خصوص سوئد اشاره می‌کنند و می‌گویند این تجربه‌ها آن چنانکه برخی مدعیان معتقدند چندان موفقیت‌آمیز نبوده‌اند و ضایعات اقتصادی – اجتماعی به همراه داشته‌اند که اغلب از چشم‌ها پنهان مانده است. نرخ مالیات‌های گزاف و بازدارنده موجب فرار سرمایه‌های مالی و انسانی شده و این کشورها را از منابع ذی‌قیمت اقتصادی محروم کرده است. زیان‌های اجتماعی سیاست‌های سوسیال دموکراتیک و اقتصاد رفاه، گرچه به لحاظ مالی قابل اندازه‌گیری نیست اما شاید آثار انسانی اسف‌بارتری داشته باشد. در نتیجه این سیاست‌ها، نیکوکاری اساسا به یک نهاد دولتی تبدیل شده و همبستگی داوطلبانه از این جهت شدیدا لطمه خورده است. احساس مسوولیت فردی برای تامین معیشت خود و نیز کمک به دیگران بسیار ضعیف شده و بیشتر مسوولیت‌ها به گردن شخص ثالثی به‌نام دولت افتاده است. دولت بسیاری از وظایف خانواده و والدین مانند تربیت فرزندان، تحصیل، ارتباطات اجتماعی، ازدواج و غیره را به عهده گرفته و بنیان خانواده را به شدت سست کرده است. در نتیجه نسلی از «بچه‌های دولتی» شکل گرفته‌اند که در میان آنها احساس تعلق به خانواده، مسوولیت‌ها و ارتباطات فردی بسیار کم رنگ شده است. واضح است که این‌گونه وابستگی اجتماعی به دولت می‌تواند خطری مهلک برای آزادی‌های فردی باشد....

 

 


کلمات کلیدی: اقتصاد
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
پول
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥  

-میخواهی بری خارج؟

-آره..

-هیچ جای دنیا مثل ایران راحت نمیشه پول درآورد!!!

-!!!

این جمله یکی از فحشهایی بود که تو ایران به شنیدنش عادت کرده بودم .نمیدونم قیافه ای من چه شباهتی به دزدها داشت که هرکی میفهمید قصد ترک دیار دارم این پیشنهاد بیشرمانه رو به من میکرد.مقصود این نیست که هر کی تو ایران پولدار میشه دزدی میکنه ولی وقتی کسی میگه ((هیچ جای دنیا...)) مسلمآ منظورش شرافتمندانه پولدار شدن نیست ٬که اگر بود٬ همه جای دنیا میشه شرافتمندانه پولدار شد.این جمله رو فقط زیراکسی چهارراه استانبول بهم نگفت...که توقعی از او نبود..از چه کسانی که نشنیدم!..چه بر سر این مردم اومده!! دزدی در ایران به رسمیت شناخته شده....

از این که بگذریم این سخن اصولآ در مورد کسی صدق میکنه که میگه من تو زندگی فقط به دنبال پولدارشدنم...طرف اصلآ نمیپرسه هدفت تو زندگی چیه ؟ برای چی داری میری؟؟...دنبال چی میگردی؟....یکراست این جمله رو تحویلت میده ....حالا فرض کنیم هدف من کسب ثروت باشه...یعنی من با همین  علایق وسلایق به خودم بقبولانم که صرفآ برای کسب درآمد تحمل کرده و تن به این نوع کسب درآمد در ایران داده....رانت بگیرم٬دروغ بگم٬رشوه و حق حساب بدم و بگیرم و ... با این امید که با پول بدست آمده زمینه های دستیابی به گمشده هایم رو فراهم کنم یعنی آزادی رو بخرم ...مسافرت برم ...تفریح کنم !دور دنیا رو بگردم !خلاصه حالی به هوولی ...

دو اشکال به این فرض وارده ...اول اینکه این نوع درآمد قابل اتکاء نیست همواره در هراسی...  از دشمنانت لحظه ایی اسوده نخواهی بود .. نقطه ضعف داری...همه رو باید راضی نگه داری ٬ در هراس از دست دادن روابط با افراد و سمتها لحظه ایی قرار نخواهی داشت و متاسفانه یا خوشبختانه در اکثر موارد  اتفاقی که نباید بیفته  خواهد افتاد ... حلقه ایی در این میان گسسته و همه چیز را برباد رفته خواهد دید.... ولی بگذارید باز هم فرض کنیم این اتفاق نخواهد افتاد...

چشم باز کنی یکی از همونها شدی ...یعنی باید بشی ...ظاهرآ و باطنآ ... در اثر معاشرت و تماس با همکاران عزیز...در اثر دروغگوییهای مکرر...زدو بندها...نادیده گرفتن حقوق ابتدایی بسیاری از افراد...حساسیتهای ذهنی و روانی  از بین خواهد رفت و زیباییهای علایق گذشته به چشمت نمیاد...اصولآ  هدفهای گذشته زندگیت به قول معروف سالبه به انتفاء موضوع خواهد شد...از اون چیزهای قبلی لذت نخواهی برد...

ولی باز هم فرض کنید که شما اینطور نمیشید ...یعنی به یه طریقی هم ظاهرتون رو نگه میدارید و هم حساسیتهای روحی گذشته رو دارید...حالا کلی پول دارید وباید ازش لذت ببرید ...پشت چراغ قرمز توی ماشین آخرین مدلت نشستی و دهها بچه  صورتشون رو چسبوندن به شیشه و ناله میکنند...سر راهت به منزل پدری صدای قرآن میاد...آخه معلم بچگیت ٬آقای علوم٬ کلیه اش رو فروخت و مُرد... دیگه بهانه ایی برای دختر دم بختش نداشت... زن ایرج خودفروشی میکنه...روزی که تو خیابون دیدمش  قسمم داد به کسی نگم...ایرج دیالیز میکرد ...از وقتی که تصادف کرد دیگه حتی مسافرکشی هم نمیکرد...میگفت من به لیلا افتخار میکنم ...این بچه رو به دندون گرفته...شرمنده ام همه بار زندگی رو دوششه...پیرزن شیون میکشید..زجه میزد و نفرین میکرد.. دیگه هیچ نداشت... حتی خانه ایی که در آن  بمیره ...آخه محمدرسول الله* پولش رو خورده بود! ...

* نام صندوقی قرض الحسنه در اصفهان


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
سالی در آمریکا
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥  

هفته گذشته سالروز ورورد من به آمریکا بود ٬سالی شتابان تر از سالهای گذشته و با حجم روزانه چندین مگابایت اطلاعات ورودی به مغز! به آغوش کشیدن بستر خواب  زودتر از عادت مألوف جهت پردازش داده های انباشته! تنفس هوایی پاک همراه با افزایش کالری ورودی عمداتآ برگر وغذای آماده و افزایش وزن!سال مرور خاطرات و افرادی که وجودشان سالها فراموش شده بود!سالی پر ازعلامت سئوال از ندانسته ها و پر از علامت تعجب از تناقض دانسته های غیر معتبر!خوشحال از دیدن و شناختن این همه ملل در کنار هم و مبهوت از عدم شناخت خویشتن! چقدر شرمنده این و آن شدم!کاش تشکر  کرده بودم!چه فرصت کمی بود برای تحیر!تحیر از این همه انسانیت! عادات کمی خواسته یا ناخواسته فراری شدند و مابقی سمجتر از آن بودند...چقدر خندیدیم به حقارت مشکلات گذشته ...آقا.. لطفآ اگه میشه دستگیره شیشه رو بدید من گرممه؟؟چقدر غیبت کردیم با رفقا وقتی میشد دوستانِ تازه پیدا کرد...چقدر جلوی آینه بالا آوردم از دیدن خود!..باید کاری کرد..شاید نیشتری به مغز که خون کثیف موجودات بد بو را بیرون بریزد..اینجا دیگر عذری نیست جا برای همه هست...فقط قدری ..قدری چه؟چه میدانم! ...قدری فایده ندارد اگر داشت که این نمیشد...باید بیرحمانه نقد بشم ...باید بیرحمانه بهتر شم ...بدیهایم آنقدر هست که فرصت  برای دیدن خوبیهایم نگذارم...بقیه ملل هم بدی دارند؟...گور پدر تو با اون ملل...من وقت برای دیدن بدیهایشان نداریم ...کراهت خودم را با زشتی دیگران توجیه نکنم...باید یاد بگیرم...باید یاد بگیریم...ادای خوبی درآوردن بسه... باید بهترین شد...کم آزارترین...توی دهن منفی باف زد...توطئه ایی در کار نیست ...توطئه حرف تلخ توست...از دور ایران بهتر پیداست...درباره خودم و ایران٬ از دور بیشتر خواهم نوشت...دیگران ناراحت میشند ...گورٍ پدر تو با دیگران...!


کلمات کلیدی: آمریکا ،کلمات کلیدی: خاطره ،کلمات کلیدی: ایران
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
فریاد
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥  

                                                                                            

چند سال پیش محمد رضا شجریان آلبومی به نام فریاد به بازار داد که حاوی آهنگی با شعری از فریدون مشیری بود.امروز بطور اتفاقی به این شعر برخوردم و به زمان انتشار این آلبوم رفتم.دوران خدمت سربازیم مصادف شده بود با آغاز دوره رکود فضای سیاسی ایران و هرکس از دوستان٬ افسرده به گوشه ایی خزیده و خیره به کنجی نشسته بود. گهگاه صدای کوفتنی بر پشت دست به گوش میرسید که :اِه اِه اِه دیدی چطور شد؟..............و پس از آن دوباره همه به کنجی زُل زده.... سکوتی مرگبار....گهگاهی شیونی به گوش میرسید و جمعی به دور فردی کف به گوشه لب........... و دوباره سکوت .... کامیار که گفت٬ آلبوم را خریدم. اگرچه هنوز از نگاه امروز٬ سیاست و اجتماعِ ایران٬ آزادی بیشتری را نفس میکشید  ولی در مقایسه با سالهای پر التهاب پایانی دهه هفتاد شدیدآ  سرخورده بود.ایران٬ امروز٬ هنوز هم این شعر را میخواند:

  مشت می کوبم بر در

پنچه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم،خفقان!

من به تنگ آمده ام،از همه چیز

بگذارید هواری بزنم:

-آی!

با شما هستم!

این در ها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم.

لب بامی،

سر کوهی ،

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند!

چه کسی می آید با من فریاد کند؟


کلمات کلیدی: موسیقی ،کلمات کلیدی: سیاست ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: خاطره
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
کردستان
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥  

                                                       

چند شب پیش با دوستان بحثی داشتیم در مورد اینکه آیا  اصولآ  صرفآ زمینه های تاریخی باعث پیشرفت یا عقب ماندن ملتها و اقوام شده یا اینکه ژنتیک و اقلیم مساله اصلی بوده ؟ بدین معنا که تجربه های تاریخی متفاوت ملتها هم متأثر از این دو مساله(ژنتیک و اقلیم) بوده یا نه ؟ به عبارت دیگر  آیا همانطور که دونده های آفریقا به دلیل قدرت بدنی  بالای ناشی از ژنتیکشان مدال آوران عرصه ورزشی بوده اند باید بپذیریم که شرقی ها در شطرنج بهتر بوده اند و غربی ها در نقاشی ؟ و مغولان صحرانشین همچون عربان بیابانگرد  خونریزتر از سایر ملل بودند؟ الان تصمیم ندارم راجع به این مساله بنویسم که خود نیاز به پست مفصلی داره.

مساله ایی که باعث یاددآوری این بحث شد دیدن تصاویری از کنسرت گروه کامکاران در کردستان عراق بود. من همواره احساس قرابت خاصی با کردها داشتم .در مقایسه با مردمانی که در مناطق نه چندان دور از آنان زندگی میکنند نوعی رفتار متمدنانه تری از آنان شاهد بوده ام. این مساله در مورد روابط زن و مرد به نوع بارزتری خودش رو نشان میده . برای مثال میبینیم در مقیاس فرهنگ شرقی زنانشان از حرمت بالاتری نسبت به مردان  در مقایسه با زنان مناطق مجاور برخوردارند و یا در مساله حجاب بسیار آسانگیر هستند.حال این تفاوت ناشی از تجربه تاریخی متفاوت یا اقلیم یا ژنتیک و یا هر سه است بماند برای وقتی دیگر.کردها هم مانند شیعیان عراق تجارب دردناک و چه بسا دردناکتری  از دوران صدام دارند و از طرفی دیگر سنی مذهبند و با سنیان عراق در تفاوت و اختلاف  با شیعیان همداستان . ولی امروز کردستان عراق بر خلاف سایر مناطق عراق همچون جزیره ثبات در میان دریای متلاطم خشونت عراق است.هیچگاه نمیتوانستم روزی را تصور کنم که یک کرد رئیس جمهور عراق شود.

امروز همکار مصری من ازم پرسید نظرت در مورد جدا شدن کردستان از ایران چیه؟ مکث من خیلی طولانی بود ...... به امید ایرانی که کردستان عراق حسرتکده مردمان سنندج و کرمانشاه نباشد و  کردهای ایران بدون حس تبعیض در کنار سایر اقوام ایرانی به سربرند. 


کلمات کلیدی: فرهنگ ،کلمات کلیدی: ایران ،کلمات کلیدی: موسیقی ،کلمات کلیدی: مذهب
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
آخر هفته ها
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥  

                                                                        

((چقدر در اولین شبِ مستی راست میگریستیم٬ وقتی که همه دروغ سرمیدادند٬دروغ  سرمیکشیدند٬ و دروغ برمیگرداندند...))*

 اینجا آخر هفته است و آخر هفته ها مرغ خیالِ من بلندتر از همیشه به روزهای گذشته پَر میکشه. خستگی روح و تن را همراه با لیوانی از ساموئل آدامز٬ ظرفی پسته سوغات ایران و نوای دلنشین ویگن به در میکنم:

((مَقامِ امن و می بی غش و رفیقِ شفیق         گَرَت مدام میسر شود زهی توفیق))

در دالانِ جادوییِ زمان٬مینوشم به سلامتیِ تمامٍ رفقایی که این سالها دردِ مشترکمان را با هم گریستیم.

 

 *شهیار قنبری

 


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
تصور کن
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥  

                                     

دوستی به نام ((چشم)) پرسیده:                            

از اینکه به هیچ دینی
ماورایی
خدایی
اعتقاد نداری احساس پوچی نمیکنی؟
احساس الکی زنده بودن
احساس اینکه به هیچ کس و هیچ جا تعلق نداری نمیکنی؟

اینکه چطور با توجه به این  چند مطلبی که تابحال نوشته ام  در مورد من میشه به این نتیجه رسید که به هیچکس و هیچ جا احساس تعلق نمیکنم جای بسی تعجبه ولی از اینکه بگذریم..

۱)‌ یادمه بچه که بودم از دیدن کارتونهای تلویزیون خیلی لذت میبردم ولی همیشه تعجب میکردم که چرا پدرم کارتون نگاه نمیکنه. فکر میکردم چون بزرگ شده زشته که نگاه کنه و حق نداره اینکار رو بکنه .دلم به حالش میسوخت .به خودم میگفتم چقدر بابا بودن سخته.من هیچوقت دلم نمیخواد بزرگ بشم.حتی فکرٍ ندیدن کارتون تنم را میلرزاند.

۲)یکی از دوستان که اخیراً صاحب نوزادی شده میگفت نمیدونی پدر شدن چه حسِ جادویی داره هنگامیکه موجودی زنده را در بغل گرفتی که احساس میکنی بخشی از وجودته...راستسش خیلی سعی کردم احساسش را درک کنم ولی نشد...در دنیای تجردٍ من٬ تأهل زنده به گوریست!

۳)افرادی  که سیگار میکشند یا زمانی سیگار میکشیدند به یاد دارند که تصور دنیای بدون سیگار چقدر هراس انگیز بوده براشون.مگر میشه بعد از ناهار سیگار نکشید! یکی از دشواریهایی که متخصصین ترک اعتیاد مواد مخدر با آن مواجه هستند تلقین امکان وجود دنیای پس از ترک است.فرد معتاد توانایی فکر کردن به دنیای پس از اعتیاد رو از دست میدهد.حتی سالها پس از ترک٬ احتمال بازگشت به دنیای اعتیاد برای یک فرد معتاد بسیار بالاتر از یک شخص عادیست. درد و رنجی هم که معتاد در طول پروسه ترک اعتیاد متحمل میشه خارج از تصور ذهنی است ولی این مساله توجیهی برای پزشک جهت رها کردن بیمار ندارد.

۴)تمام این مسایل برمیگرده به دریچه و زاویه دید ما به دنیا .همه ماها به نوعی دست به معامله میزنیم  بین آرمانها و اهدافمان در زندگی و میزان راحتی و رنجی که ممکن است در راه رسیدن به آن آرمان متحمل شویم. پزشکان چاق میدانند که چاقی تا چه حد برای سلامتیشان مضر است ولی به نوعی مصالحه دست میزنند میان سلامتی و راحتی.در ایران دوستی داشتم که معتاد به الکل شده بود در مقابل اعتراض من همیشه این جمله را به سویم پرتاب میکرد :( عرض زندگی مهمتر از طول زندگیست).

در دنیای قدیم اکثریت مردم دچار جهل مرکب بودند و با آسایش بیشتری نسبت به انسان مدرن زندگی میکردند چون گمان میکردند همه چیز را میدانند. ولی  مردمان دوران مدرن شاهد انفجار اطلاعات شدند.فهمیدند که تا چه حد نمیدانستند و وحشتناکتر دیدند که چقدر نمیدانند .عده ای به مصرف افیون قدیم ادامه دادند بلکه مصرف خود را  زیادتر هم کردند٬ باشد تا درد را فراموش کنند.عده ای هم نوع ((جنس)) را عوض کردند.دلخوش از که این مخدرِ تازه٬  تاریخ تولیدش موخر است.بخش عظیمی از مردم هم که به مضرات تخدیر فکریشان اگاه شده بودند به نوعی  به مصالحه و جرح و تعدیل در عقاید و کردارشان  دست زدند ولی پاش بیفته یه بَس رو میزنند!

در واقع صرف آگاهی از مضرات افکار یا اعمالی به معنای پیدایش انگیزه برای تغییر رفتار نمیتونه باشه.بلکه باید اون مضرات به صورت مشکل ومعضل درجه اول زندگی خودشون را نشان بدهند(مثلا دکتر میگه ترک نکنی ۶ ماه بیشتر زنده نیستی) در آنصورت اراده جهت تغییر حاصل خواهد شد. به قول کارل پوپر بزرگترین رنج انسان معاصر قبول مسئولیت است.مسئولیت تصمیم گیری وانتخاب( معولآ) بین بد و بدتر. مسئولیتی که ناشی از آگاهی بشر از عواقب اعمالش متوجه او شده است.

کانت پیام روشنگری را بیرون آمدن از طفولیت و صغارت می‌دانست و فرمان می‌داد: شجاعت دانستن داشته باش. برای اندیشیدن به شجاعت نیاز است. وقتی متفکری با پیامدها و لوازم منطقی مدعای مدللی روبرو شد، ممکن است پیامدها به لحاظ نظری و عملی برای او ناپذیرفتنی و هراس‌آور باشند، اما اندیشمند باید شجاعانه با مساله روبرو شود و مدعای مدلل را تا نهایت منطقی‌اش دنبال کند. ممکن است پیامدهای منطقی یک مدعای مستدل، زیر پای ما را خالی کند، ارتباط ما را با سنت و گذشته‌مان قطع نماید، تمام جهانی را که در آن زندگی می‌کردیم، فرو بپاشاند و ویران کند، بدون آنکه تکیه‌گاه جدیدی برایمان مهیا سازد. روشنفکر و متفکر حقیقت‌طلب، شجاعانه به لوازم عملی نظرش تن می‌دهد تا حقیقت او را آزاد کند و،در عین حال، هیچ گاه عقیده خود را دگرگون ناپذیر و حق مطلق نمی داند.

پ.ن. در حین نوشتن این مطلب دوستی تلفن کرد که در دانشگاه نمایشگاهی جهت فروش پوسترهای یک شرکت معروف آمریکایی دایر است.پوسترهای بسیاز زیبایی از عکاسان  و نقاشان معروف جهان موجود بود که آه از نهادم برآورد که چه سالهایی را در حسرت کپی دست چندم یکی از این پوسترها به این در و آن در زدیم .با تمام مقاومتی که در مقابل خواست درونیم جهت خرید پوستر به خرج دادم با پوستر سیاه سفید بزرگی از عکس نیمرخ جان لنون  از در نمایشگاه بیرون اومدم در حالیکه این شعر در گوشه آن درج شده بود:

تصور کن

تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست
آسان است اگر تلاش کنی
و هیچ جهنمی در زیر پایمان نیست
بر بالای سرمان تنها آسمان است
تصور کن همه انسان‌ها
برای امروز زندگی می‌کنند …

تصور کن هیچ مرزی  نیست 
تصورش سخت نیست
هیچ بهانه‌ای برای کشتن یا مردن در راهش نیست
چنان که مذهبی وجود ندارد
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

شاید بگویی من رؤیا می‌بینم
اما من تنها نیستم
من امیددار روزی هستم که تو به ما بپیوندی
و جهان یکی شود


کلمات کلیدی: مذهب
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin