سال نو مبارک
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥  

سال نو بر همه دوستان مبارک.به امید سالی بهتر از هرسال.


لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
تجربه های قهوه ایی
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥  

                                                                                              

۱)  در  شب  بارانی ۱۲ ژانویه یک نفر سوار ماشین من شد. به کمک  پبچ گوشتی بزرگی با شکستن  استارت ماشین را روشن کرد٬  و  با ته مانده بنزین باک تا محله ایی فقیر نشین راند. در راه موسیقی مکزیکی گوش میداد.کف پوش لاستیکی ارزان قیمت ٬باطری٬ جک و کفشهای کهنه ام که از خیابان حافظ خریده بودم٬ تمام آن چیزی بود که برای این دزد بینوا ارزش داشت و شاید هم او پیشتر بر بینوایی من افسوس خورد و اکنون در وبلاگش چیزی در این مورد نوشته است.ایکاش همیشه فرصت تجربه های هیجان انگیز به این ارزانی فراهم بود.

۲)هفته پیش منوچهر محمدی در دانشگاه ما سخنرانی داشت.تا جاییکه یادم میاد درکمترین جلسه ایی مربوط به ایران این تعداد غیر ایرانی حضور داشته است.سرتاسر جلسه هذیانی آشفته و هولناک بود.در پایان حضار که از خجالت من بیخبر بودند با تصاویر مشاجرهء ایرانیان در خاطرشان جلسه را ترک کردند.در اثر ترجمه ای همزمان شاهکاری! که صورت گرفت فردای آنروز خبر بدینگونه در روزنامه دانشگاه چاپ شد.

۳) در نیمه یک  شب سرد زمستان در حالیکه از فشار ادرار اشک در چشمانم حلقه زده  مشغول پیاده شدن از ماشین هستم  تا هر چه سریعترقبل از اینکه کالبد از روح تهی شود به دستشویی برسم.  زن ریزاندام رنگ پریده ایی به سمتم میاد.در حالیکه هشتاد درصد ظرفیت مغزم بر مثانه متمرکز شده سعی میکنم با بیست درصد باقیمانده کلمات بریده بریده اش را که به علت مستی بیش از حد به سختی از دهانش خارج میشود درک کنم.

- با دوست پسرم دعوا کردیم اون هم منو از خونه اش انداخت بیرون ...ببین دستامو چیکار کرده ...دسته عینکم رو هم ببین  شکسته...منو میرسونی خونم...

-خب چرا زنگ نمیزنی به پلیس ....

- نه نمیخواهم کار به اونجا کشیده بشه ....در ضمن میترسم پلیس منو هم به خاطر مستی بیش از حددستگیر کنه ...

- نه دستگیرت نمیکنن ...خیلی از دخترها رو  میشناسم که دیر وقت زنگ میزنن پلیس برسونتشون خونشون ...

-نه نمیخواهم...

حالا از من اصرار از اون انکار ...دیگه چیزی نمونده بزنم زیر گریه از  فشار شاش...با اینکه احتمال میدادم  مزخرف میگه..  ولی فشار کاره خودش رو کرد و فردین بازیم گل کرد و از از اون کارهای نباید در مملکت غریب کردم  ...

-سوار شو من میرسونمت...خونت کجاست؟

-635 & Skill Man

-(زیرلب)shit...

هفت مایلی راهه و  رابین هودی که شاش بند شده طاقت نمیاره و خلاصه ..(نه نمیخوام بگم که تو خودم....) دم اولین سوپر مارکت می ایسته و در حالیکه به زمین و آسمان فحش میده دوان دوان به توالت میرسه ...چند دقیقه بعد ...پس از اینکه خون تازه ایی در مغزش جریان پیدا کرده تازه یاد غلطی که کرده میافته....

-کارت چیه ؟

-املاک...تو کجایی هستی؟

-ایران...(خوب شد فکر کنم کمک کرد قدری از مستیش بپره)...

-اِه منم یه دوست پسر سوریه ایی داشتم....

-..(نه بابا این انگار با محور شرارت مشکلی نداره)...

-میشه یه لطفی بکنی ؟

-چی ؟

-من کیف پولم رو جا گذاشتم ...اگه میشه دو تا تاکوی ۹۹ سنتی برام بخر.. من گرسنمه...

-....(حدس میزدم ...شروع شد...)

-ایناهاش نزدیک خونم یه Jack In the Box هست...

به قسمت Drive thru میرم و برای خودم هم که گرسنه ام شده چیزبرگر با سیب زمینی و نوشابه سفارش میدم

-میشه یه  دونه از اون ارزونترین چیزبرگر رو هم برای من سفارش بدی...

-چشم..(این یکی ر واقعا دلم سوخت از فشار اسمزی نبود!)

در حالیکه تو ماشین مشغول خوردن غذا هستم امیدوارم که بتونم  بدون مشکل  از شرش خلاص بشم ...در حالیکه غذایش رو میبلعید پرسید...

-تو مسیحی هستی؟

-نه...چرا؟

-آخه همش داری آهنگهای مسیحی ها رو گوش میکنی..

-نه من از آهنگهای ملایم خوشم میاد..

-چه دینی داری؟

-هیچی....(حالا این وقت شب مونده بود بحث مذهبی هم بکنم)

-چرا به خدا اعتقاد نداری؟

-چرا که نه؟

-جواب خوبی بود...چرا که نه!!! ...

سکوت...

-خب اگه غذات تموم شد برسونمت

-آره ممنون

...من در حالیکه خوشحال از به اتمام رسیدن این داستان ٬خنده ایی بر لبانم است با سرعت مشغول رانندگی هستم که متوجه زمزمه ایی میشم ...

-باید ده دلار بدم که راهم بدن...

من که اصلا علاقه ایی به شنیدن ندارم ...تجاهل میکنم تا به در خونه رسیدیم...

-خب رسیدیم این هم خونت ...

-من باید ده دلار بدم که راهم بدن ...دیشب رو هم مجانی موندم...

از بدشانسی پول نقد هم ندارم که از شر این مصیبت راحت بشم .به امید رهایی میگم ..

-خب من الان چکار کنم ..پول نقد ندارم ...شرمنده..

-این بغل یه پمپ بنزین هست که خود پرداز داره...

پیش خودم میگم برای خلاص شدن ارزشش رو داره...  (به نظر شما کدامیک از گزینه های زیر صحیح است ؟ ۱)من خودم رو گول زدم  ۲) آدم احمقی هستم ۳) من فردین شاشبند هستم ۴)همه گزینه های فوق صحیح است)......به پمپ بنزین میرم ...ده دلار میگیرم میزارم کف دستش ...

-خیلی ممنون ..واقعاً به من لطف کردی

به خونه اش که نزدیک میشیم ... به خدا که ایمان آورده ام هیچی٬ دارم نذر امامزاده هاشم هم میکنم که بدون درخواستی پیاده بشه...

-...این هم خونه ات ...رسیدیم...

-خیلی ممنون...فقط یه چیزی....

-(وای نههههههههههههههههه.......)چی؟

-من اپل لباسم افتاده کف ماشینت اگه بعداً پیداش کردی لطفاٌ نگهش دار...

-چشم حتمن...(‌اصلن میارم در خونتون)

-باز هم ممنون خداحافظ...

-خداحافظ

در حالیکه شفق دمیده از خوشحالی سر از پا نمیشناسم و با سرعت در بزرگراه به سوی خانه میشتابم................


کلمات کلیدی: خاطره ،کلمات کلیدی: فرهنگ ،کلمات کلیدی: آمریکا
لینک دائم لینک دائم   لینک دائم نظر شما ()   لینک دائم نویسنده: سینا     مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin